Saturday, 21 December 2013

کی فردا رو دیده ؟

1- خیلی وقت بود که از صبح می گذشت اما می ترسیدم چشم باز کنم سر درد لعنتی که سه روز ممتد امانم رو بریده بود برگرده .سرم رو کردم زیر بالش .موبایلم روی میز می لرزید. خواب دیشب رو مرور کردم . توی کلبه ای بودم . یک جای سرد سیر .جایی خارج از تهران . برف می بارید . یک آن باد شدیدی وزید انقدر که کلبه رو با خودش برد.دنبال کاپشن پولارم بودم توی اون هاگیر و واگیر که سقف نیست سرما نخورم . کاپشن رو زمین جلوی پلکان به جا مونده از خونه زیر برف پیدا کردم.پوشیدمش و راه افتادم....موبایل دوباره لرزید. ...
خواب هم که باشم بعد از هر خونه خرابی ؛ اولین عکس العملم حرکته .رفتنه ....

2-«یک میدون پایین تر از خونه یک مغازه کوچیک واکسی هست .»روی زمین نشسته بودم و داشتم به این جمله فکر  و به چکمه های بلند جفت شده مقابلم نگاه می کردم .یک میدون پایین تر؟؟؟اوووه. حسش نبود . جعبه واکس و فرچه رو از زیر کابینت پیدا کردم . دستم رو تا کتف فرو کردم در ساق یک لنگه چکمه . فرچه رو به واکس آغشته کردم . خیلی با حوصله مالیدش روی کفش. سر حوصله تمام شد . پولیش هم زدم . لنگه واکس زده رو گذاشتم کنار جفت ِ بی واکسش. احساس کردم یک جای کار می لنگه . چراغ بالا سرم را روشن کردم .اوه. یک جفت چکمه بلند یکی قهوه ای یکی مشکی؟؟؟!!!چکمه قهوه ای رو مشکی واکس زده بودم ...
آقای صاحب واکسی ِ یک میدون پایین تر از خونه با تعجب نگاه می کرد و می گفت :«چه با حوصله هم واکس زدین خانم.حالا چرا مشکی روی قهوه ای؟؟؟من هر چی تلاش کردم بهتر از این نشد . می خواین اون لنگه رو هم مشکی کنم براتون ؟؟؟»کله ام رو به علامت نه تکون دادم ...
گذاشتمش توی کمد .شاید امسال چکمه دو رنگ مد شد ...کی از فرداش خبر داره ؟

Tuesday, 10 September 2013

بنویس...بنویس

تنها شمعدونی ها پشت پنجره  همسایه اس که این کوچه ی پر از برجهای نیمه ساز رو جون داده . به پشت در خونه که می رسم سرم رو بالا می گیرم .کلید خودش سوراخ در رو پیدا می کنه . هنوز شمعدونی هاش هستن . هنوز سرخن . در رو به جلو هل می دم و فاصله در ورودی تا پله های راهرو چشم بسته می رم و شمعدونی ها رو توی ذهنم مرور می کنم ...
کلید رو به جای کلیدی آویزون میکنم . یک لحظه همونجا ثابت می مونم . تلویزیون داره در مورد حادثه تصادف دو اتوبوس توی جاده قم تصاویری نشون می ده .دستم رو بر روی نقطه لرزون کیفم می برم ....
می گه: «سلام . خبر رو شنیدی ؟»
می گم :«آره . 44 نفر مردن .دارم گوش می دم الان .»
می گه :«اون که آره ولی منظورم  خبر این عزل و نصباس . تو می دونستی نه ؟»

از اتوبوسا تقریبا چیزی نمونده .آتش سوزی بعد از برخورد دو دستگاه با هم . چه مرگ دلخراشی.بوی گوشت سوخته رو حس می کنم . حالت تهوع می گیرم . مامان از تلویزیون چشم بر می داره و سریع سمت اشپزخونه می ره و زیر گاز رو خاموش می کنه ....
دستم هنوز سمت گوشمه . صدای پشت تلفن لحن اعتراض به خودش گرفته :
می گه : «الو ؟حواست کجاس ؟می گم تو می دونستی نه ؟ حالا خوب می شه یا بعد ؟ چیکار کنیم ؟»
می گم :«نمی دونم . همون کاری که تا حالا م یکردیم . نه خبر نداشتم .»
می گه :«چته باز؟کاری که گفتم کردی؟نوشتی؟بهت گفتم بشین همه دق و دلی هات رو بنویس . بنویس بعدشم خلاص. انقدر بنویس تا مغزت اروم بگیره ...»

با دستی که به گوشی وصل نیست پرده رو آروم کنار می زنم . خونه رو به رویی باز داره خراب می کنه . باز خلاف کرده . باز طمع کرده . باز جلوی کارش رو گرفتن باید از نو بسازه . باز از نو سر و صدا ...

می گم :«می نویسم . می نویسم . نه الان ولی می نویسم .صدات رو خوب نمی شنوم . سرو صدای بیرون می ذاره . بهت زنگ می زنم .»
می گه :«باشه عشقی. برو . مراقب خودت باش.دست مارو هم بگیر. تو این عزل و نصبا بالاخره.....»

صداش توی صدای پیکور گم می شه . احساس می کنم روی یونیت دندون پزشکی نشستم و کنارم دارن آدم جزغاله می کنن. بوی گوشت سوخته .صدای مته .اتصویر حک شده از اتوبوسهای آتش گرفته پس ذهنم ....کاش از پنجره اتاقم گلدونهای شمعدونیش پیدا بود ....  

Tuesday, 30 July 2013

سالهایی که شاید نیاید

متولد 1307باکوئه .4سالش بوده اومدن ایران . اون طور که خودش می گه روزای سختی رو گذرونده . سالهای سخت هجرت .اگه خودش از سختیاش نمی گفت این موضوع رو از خنده های از ته دلش نمی شد فهمید.این روزها چمدون می بنده و سفر می کنه . با اینکه پشتش گوژ در آورده ولی پله های اتوبوس رو خیلی راحت بالا و پایین می ره .گاهی روسریش رو از سرش در میاره دستی توی موهاش می کشه و از پنجره به بیرون خیره می شه . اون بیرون رو نگاه می کنه و من اون رو . خودم رو تصور می کنم در 85سالگی.برای اولین بار در تخیلاتم از مرز 50 می گذرم .برای اولین بار نه خودم رو شبیه پدر می بینم نه مادر بزرگ. اونهایی که حتی به 55 هم نرسیدند .چشمهام رو می بندم و در صندلی فرو می رم .دلم می خواد 85 سالگی رو ببینم .چشمانم را باز می کنم .نگاهش می کنم . به چهره من خیره مونده . با لبخند ی به لب 
می گه :یک زمانی من هم مث تو جوون بودم !
همزمانی رویاها!

Sunday, 30 June 2013

گیلاس نامه

دلم می خواد یه کتاب بنویسم و اسمشم بذارم «گیلاس» یا خیلی حالا بخوام به
خودم فشار بیارم «گیلاس نامه »همین عکس کاورم بذارم رو جلدش. همین که
کتاب رو بگیری دستت آب لب و لوچت راه بیوفته . همون حس خوب در اولین
برخورد ...توشم مهم نیست چی بنویسم .از پایین بودن سرعت نت توی گینه
بیسائو یا دلیل افسردگی پشه های بولیوی...یا اثر ختنه زنان در سومالی بر
سونامی ژاپن .مهم نیست. اون گیلاسای قرمز آویزون از درخت تاثیرشو می ذاره
برروی خواننده .هدفم چیه؟ ترویج جاذبه های بصری؟یا حمایت ازگیلاس کاران
؟راستش بهش فکر نکردم .ولی اگه این کارو کنم حتما از یه« باغ گیلاس دار»
می خوام اسپانسرم شه .حداقل مصرف گیلاس یک سالمون رو تامین کنه ! بعدش یه
نقد می نویسم برای کتاب خودم با اسم مستعار. که آقایون و خانومای نویسنده
! ببینین طرح جلد چه تاثیری داره روی فروش و اقبال کتابتون .اونوقت
دوستای طراحمم کلی بهم افتخار می کنن. تازه کلی آدم روشن فکر پیدا می شن
»میان می گن« دم خانم نویسنده گرم ! این گیلاس استعاره از دوران تعلیق و
آویزونی ِ حال حاضر بشریته !

البته دردسرهایی هم دار .«کیارستمی» می تونه مدعی شه که از «طعم گیلاس»ش
ایده گرفتم بی اینکه از اون یادی کنم .اونوقت نمی تونم کتابم رو به چندین
زبان زنده دنیا ترجمه کنم . احتمال «سو»شدنش هست....
خوبه که آدم همه جوانب رو در نظر بگیره قبل شروع هر کاری.راستی! این
آلبالو در قبال گیلاس حقش ضایع شده ها !اقبال عمومی گیلاس در مقایسه با
آلبالو خیلی بیشتره . درست مث اینکه توی یه خانواده یه بچه از اون یکی
محبوب تر باشه .اووف! خیلی حس بدیه .اصن نمی دونم اسم خانواده شون «گیلاس
سانان»ه یا «آلبالو سانان»؟خیلی مهجور مونده این «آلبالو»...البته این
نظر منه می تونه درست نباشه .حتی می تونه محترم نباشه . آخه می دونین کلا
آدمایی که گیلاس دوست دارن و به قول همین آقای کیارستمی عاشق «طعم
گیلاس»ن دنیا رو از یه منظر دیگه می بینن. خیلی درگیر حرف مردم نیستن !
نه اینکه نامهربونی ناراحتشون نکنه نه !اتفاقا زود هم می رنجن .خوب هر
چی نباشه گیلاس خورده ان .طعم شناسن ولی خوب زود به دل می گیرن زودم
یادشون می ره . به بیان دیگه صفر تا صد فراموشیشون در حد صدم ثانیه اس.

حتما کتاب «گیلاس» رو تقدیم می کنم به یه کسی. نمی دونم کی. باید بنویسم
بعد فکر کنم ببینم کی. مهم نیست کی باشه .ولی تقدیمش می کنم .می شه از
اون دسته کتاب «تقدیمیا». خوبه . دوست دارم یکی هم غیر خودم با کتابم ذوق
کنه .همین که اسمش میاد تو کتاب .توی همون صفحه های اول انگار نشسته
تنهایی یک تن گیلاس خورده ....اونم گیلاسی که خودش نخریده .تقدیمی بوده
....

واسه پشت جلد هیچ ایده خاصی ندارم .شاید همین طور سفید و خالی
بندازمش.شاید شماره ملیم رو 200بار سر و ته بنویسم پشت جلد .اون وقت اون
وسط یه عدد 8 یه گوشه بگنجونم .چرا 8؟همینطوری.چون شماره ملیم عدد 8
نداره .تنها عدد شماره شناسنامه ام که توی شماره ملیم وجود نداره همین
عدد 8ئه .تازه 8 سرو تهش با خودش فرقی نداره .فقط خودمم که می فهمم سر و
ته نوشته شده . یه چیزی که صد در صد خودم فهمیدم !!خوبه نه ؟خوب واضحه که
اعداد باید انگلیسی باشن اگه فارسی باشن اونوقت 8 پشت رو می شه 7...تمام
جذابیتش از بین می ره ...

برم برم کتابم رو بنویسم ...

Saturday, 23 March 2013

باشد که سال نو مبارک باشد

هرسال ، همین موقع ها ، همین چند سانتی متر مانده از دور نزده به گرد
خورشید ، دلم مچاله می شود . تنگ می شود .برای آنان که نیستند .دورند
.رفته اند. دل من کوچک می شود و جای خالیشان بزرگ .به وسعت تمام لحظه های
خوش با هم بودن .دلم هوای آغوش پدر را می کند. دلم لک می زند برای پچ پچه
های خاله زنکی با دوست صمیمی . آن عیدی اول را که از دست پدر بزرگ و مادر
بزرگ می گرفتم .هر سال همین موقع ها دل تنگی امانم نمی دهد .هرسال همین
موقع ها حین دعای تحویل سال دلشوره دارم مبادا کسی از قلم افتاده باشد .
و من به بیکرانی تمام این دلتنگی ها خوشبختم که تو را داشته ام .

دوست من ! امیدورام امسال آن سالی باشد که انتهایش ، از آن به عنوان یکی
از بهترینها یاد کنی.پر از آنچه دوست داری.
مرا در دعایت یاد کن . ببخش اگر لحظه ای آن نبودم که انتظار داشتی.مرا به
خوبیهایت ببخش.

Wednesday, 16 January 2013

اندرزانه یا شاید هم اندرزگو و یا پندانه و یا پندرزگو


من اگه بچه داشتم و قرار بود یه روز بشینم و نصیحتش کنم این اولین اندرزم بهش بود :
فرزندم در زندگی دو چیز را از زندگیت حذف نکن جیب و کیف ...لباس بی جیب را بر خود حرام کن و کیفهای متعدد بخر...چرا که در روز مبادا این پولهایی که در جیبها و کیفهایت جا مانده اند تنها منجی تو خواهند بود

Sunday, 30 December 2012

ازدحام آلوده

اتوبان را به سمت جنوب حرکت می کنم .6 صبح دارد آخرین نفسهایش را می کشد ...هوا روشن شده .دنبال موسیقی مورد علاقه ام می گردم .از بین این همه آهنگ ردیف شده، تنها یکی را دوست دارم .عدد ترکش را فراموش کرده ام .چند ترک به عقب می روم .نه نیست .چند ترک به جلو .باز هم نیست شاید فولدرش این نباشد .بی خیالش می شود .به فولدری رسیده ام که خواننده اش اول هر ترک خودش را اسم می برد و می گوید با کی «فیت»کرده است شاید هم شده است .نمی دانم .با خیلی از این واژه ها بیگانه ام.مثلا ما مهمانی می رفتیم اینها پارتی می کنند.یا مثلا جواب یک سوال ساده مانند «این را خودت خریدی؟»تنها یک «آره »و یا «نه »بود که جاییش را داده است به «فکر کن خودم نخریده باشم؟!»...جواب سوال یک سوال دیگر...چه میدانم .دوره زمانه عوض شده است 
دوره «ما»ودوره «اینها».

گلویم می سوزد .هوا به شدت آلوده است .پرازذرات معلق.ذرات بلاتکلیف اما با هدف .ذرات رها شده از اگزوز ماشین جلوئی.شاید هم کناری.به اتومبیل کنار دستم نگاه می کنم .راننده اش از چند ثانیه پشت چراغ نهایت استفاده را با خواندن روزنامه می برد.
صدای زوزه لنت ماشین در پس زمینه صدای نا موزون خواننده هم گم نمی شود. لنت نو است اما گویا به قول تعمیرکارم به من انداخته اند .تقلبی است .صدا می دهد .ناله می کند . صدای اعتراض ماشین است به جنس بنجل .همین روزها می روم سراغ 
فروشنده و اعتراض می کنم .اگر زیر بار نرفت شاید مثل همین لنت جیغ بکشم!.فکر کنم جواب بدهد.

فاصله ماشین عقبی را در آینه چک می کنم . راهنمای چپ می زنم و به راهم ادامه می دهم . سرعتش را به ناگاه زیادمی کند.ماشین عقبی را می گویم.. بی وقفه نور بالا می دهد!می گذارم رد شود . قصد تغییر خط هم نداشتم . تفریح این ساعت من است .هرروز صبح . راهنما یعنی :راننده عقبی تند تر برو !
جای همیشگی پارک می کنم .با شالگردن صورتم را می پوشانم .سگ نگهبان سیاه و زشت پارکینگ، مثل هرروز همراهیم می کند.آمده سهمیه امروزش را بگیرد. سوسیس دوست دارد.دمش را تکان می دهد و یک گوشه ولو می شود.

لیوان چایش را بر می دارد و کنار دستم می نشیند.با یک دستش لیوان را گرفته  و با دست آزادش دست آزاد از لیوان  مرا محکم می چسبد.سرش را روی شانه ام می گذارد و صدای هق هق گریه اش اتاق را پر می کند.لیوان رها شده از دستش چند تکه می شود و لکه های چای بر روی شلوارم نقش می بندد.سرم را بالامی گیرم . سقف را نگاه می کنم و تا 5 می شمرم .قطره اشکی که قصد رها شدن داشت همانجا خشک می شود.صورتش را با دو دستم می گیرم و اشکانش را با شستم پاک می کنم .اشکهایش داغ است .شاید هم دستان من زیادی سردند.از داخل می لرزم .از این حال بیزارم .از این حس کندن. از این درد دوری. از این خداحافظی که تعدادش از سلامهای زندگیم بیشتر شده است .

مقنعه اش را مرتب می کند. گریه اش قطع شده اما هق هق می کند. دستمال کاغذی خیس را در دستانش جا به جا می کند.با بغض نگاهم می کند:
-از تو لجباز تر ندیدم ...لجباز ..یک دنده و بی معرفت ...به چی اینجا چسبیدی ؟هان؟چی؟به هوای خوبش؟به مردم با شعورش؟به چی؟تو که کسی رو نداری اینجا...تعلقی نداری ...یه نگاه به همه بنداز...همه رفتن ...همه دوستات ...فامیلات...همه می رن ...همه رفتن...من...منم دارم می رم ...تا ده سال دیگه خودتی و خودت...تازه اگه تو این هوا سرطان نگیری...یا یه روز که از این شوخیای مسخره ات رو می کنی و حواست نباشه وسبقت بگیری و توی تصادف بمیری...اصلا اگه جنگ بشه چی؟آخه به چی اینجا دل خوش کردی؟ گفتم بیا برای مهاجرت اقدام کنی گفتی خوشت نمیاد ...گفتم بیا بریم ادامه تحصیل بدیم ...گفتی الان وقتش نیست ...گفتم بذار شانس برامون تصمیم بگیره گفتی باشه ...من توی لاتاری شرکت کردم اما توی بی معرفت فرماشو پر نکردی...

لیوان چای را به روی شقیقه ام فشار می دهم .سرم درد می کند.نگاهش می کنم .دوباره گریه می کند.به سختی لبخند می زنم و می گویم :
-حالا تو بخت یارت بود از کجا معلوم اگه شرکت می کردم من هم برنده می شدم ؟در ثانی من زندگی اون طرف رو دوست ندارم ...تمام حرفات رو قبول دارم تمام بدیهای اینجا رو می دونم هر چی که تو و بقیه رو آزار می ده من رو هم می رنجونه ..اما جایی که دوست ندارم زندگی نمی کنم..من اینجا رو دوست دارم .من این تهران رو با تمام نداشته هاش و داشته هاش دوست دارم ....
من این ازدحام آلوده رو دوست دارم ..

صدای برخورد در با چهارچوب فضا را پر می کند. رفته است .کاش می شد پنجره را باز می کردم . نفسم بالا نمی آید ....عبارت«برطرف کردن لکه چای»را گوگل می کنم. به لیست خرید مهمانی خداحافظی لکه بر را نیز اضافه می کنم .... 


















Thursday, 20 December 2012

تمهیدات آخر زمانی


حالا اگر راستی راستی دنیا فردا تموم شد و ریق رحمت را همگی کلهم در جا سر کشیدیم رفتیم به دیار باقی و سر پل صراط یک شیر پاک خورده ای با دوتا شاخ و یک چنگک و دم قرمز اومد و سیب تعارف کرد و دسته جمعی همه گفتیم: فوتینا ! عمرا دیگه خام شیم ! سیب رو هم با درایت نخوردیم و رفتیم بهشت ، یکی از شماهای دوست بپره بره بشه مسئول چراغ قرمز ، زمان سبزش رو زیاد کنه که بهشت اون دنیا برامون جهنم نشه ....

Tuesday, 18 December 2012

یلدای آخر؟؟


می دانی!، قرار نیست دنیا تمام شود ...اینجور شنیده ام و شنیده ای اما دلم می گوید نه !خبری نیست ...خبر که هست آن خبر که می گویند نه ...آن نیست ...امروز که داشتم سمت خانه می آمدم دیدم هندوانه ها قرمز تر از همیشه اند ...سرخ سرخ ...یکیشان را خریدم ...از هندوانه فروش دوره گرد...برای شب یلدایمان ...همان شب که می گویند دنیا تمام می شود ...(بگذار بگویند، من و تو باور نمی کنیم )...داشتم فکر می کردم ...به یلداهای کودکی...به سینی بزرگ پر از انار گل شده ... به ظرف گلپر و نمک ...چقدر این سالها زود گذشت ...
هندوانه با حرکت ماشین از این سو به آن سوی صندوق عقب غلت می خورد ...سرعتم را کم می کنم ...نکند هندوانه پیش از رسیدن به خانه بترکد...نکند دنیا بترکد...بغضم می ترکد...یک دنیا دلتنگی از روی گونه هایم سرازیر می شود ...صدای هندوانه در هق هق گریه هایم گم می شود ....
اصلا کاش تمام شود...نکند تمام نشود ؟! چراغ زردی چشمک می زند ...در با ناله برروی پاشنه می چرخد ....پارکینگ را دور می زنم ...آن گوشه همیشگی ...آن گوشه ی دور پارک می کنم ...هندوانه سالم است ...ردهای سیاه روی گونه ام را پاک می کنم ...ساعت به وقت این گوشه دنیا می گوید آن گوشه دنیا همه خوابند...
نکند دنیا که خواست تمام شود خواب باشم ...اصلا چه فرقی می کند ... اینها همه اش حرف است تمام شدنی در کار نیست ...فرقی هم نمی کند...هندوانه سنگین است ...نه به سنگینی کیفی که در دست دیگر حمل می کنم ...یک چیزی بر دلم سنگینی می کند...رهاشدنش را نفهمیدم اما صدای ترکیدنش را چرا ...هندوانه را می گویم ...چه هندوانه بی رنگی..چه خوب که ترکید ...باید می ترکید ...بس که بی رنگ بود ...دلم آرام می گیرد ...این همه رنگ این همه زندگی ، قطعا ترکیدنی نیست ... تمام شدنی نیست ...دلم آرام می گیرد ...آرام ...

پ.ن:دلم برای بز نداشته ام می سوزد که اگه بود هندوانه بی رنگ ترکیده را به چشم می کشد ........

Friday, 23 November 2012

غذای عشقی

غذا که می خوری با ید همه حواست به بشقابت باشد. باید ببینی ، حس کنی، بو بکشی، باید آب دهانت راه بیوفتد...اصلا از اول شروع کنیم در رستوران را که باز می کند باید یه گوشه ای پیدا کنی که دنج باشد اما کور نباشد. حواست به خودت باشد هر از گاهی یک نظر بازی هم کردی کردی ...بگذار پای چاشنی غذایت...باید با دقت منو را بخوانی دنبال غذای مناسب حال آنت باشی.....

باید حواست به تک تک قاشق و چنگالی که سمت دهانت می بری باشد نه برای محاسبه میزان کالری..می خواهی کالری بشمری چرا آمدی رستوران ؟چرا لحظه ات را خراب می کنی؟فوقش فردا را هم می کشی پیاده گز می کنی....برای لذت بردن از هر لقمه حواست باشد...لقمه های بزرگ بزرگ که تمامی سنوسرهای زبانت درگیر شوند...باید آرام بجوی ...تا حالا لقمه را گوشه لپت نگه داشتی؟نه؟!!!نیم عمرت را به فنا دادی....


امان از وقتی که این غذا خوری مقارن می شود با دیدار اولیه به منظور آشنایی دو نفر. می خواهی از یک پرس چلو کباب و یک پارچ دوغ کل شجره اش را بکشی بیرون .اگر همه حواست به او باشد لذت غذا خوردن را چه کنی؟اگر لذت غذا خوردن غالب شود هزار تا سو تفاهم به وجود می آورد... دارد یک حرف نا مربوط نا خوشایند می زند تلاقی می کند با لقمه پر ادویه ، چاشنی اش به مذاقت خوش می آید قیافه رضایت مند به خود می گیری طرف را یابو بر می دارد چیزی می گوید و پیرواش پیشنهاداتی می کند که اگر پاشنه کفشت را در حلقومش فرو نکنی آرام نمی گیری!!!!و حتی بر عکس...

اینها به کنار آن یارو که مانند دست بیل کنار میز می ایستد هی پشقاب بر می دارد ، چنگال می گذارد یک پر برنج یا نان می ریزی روی میز چنان می پرد و دستمال می اندازد روی آن که حس می کنی بت من آمده نجاتت دهد !!!!نه لقمه بزرگ می توانی برداری چون باید زود بجویش و در بحث شرکت کنی ، نه از مزه می توانی لذت ببری نه از محیط....گند زده می شود به همه چی...البته اگر طرف هم پایت باشد و زمانهای غذا خوردن و صحبت کردنتان با هم سینک شود شاید بعد ها هر بار مثلا غذای دارچینی بخوری طعم آن روز زیر زبانت بیاید!!!!


من خودم هیچ وقت از غذا خوردن با کسی چیزی دستگیرم نشده از قبل و بعدش چرا ولی از زمانی که به غذا خوردن گذشته نه ....از آدمهایی که جای تو غذا انتخاب می کنند ، دائم لقمه هایت را می شمرند ، مهمانت می کنند ولی با تو مانند مهمان رفتار نمی کنند خوشم نمی آید ...هم سفرگی با ین جور آدمها حس بدی دارد.کسی که به مهمانش احترام نگذارد ، یک جورهایی خودش را می کوبد ...این طور نیست ؟...راستی انعام دادن را دوست دارم ...عرف قشنگیست ...هر چقدر هم کم باشد بهتر از نبودنش است مخصوصا آن دربانی که ساعتها سر پا می ایستد و در را باز می کند را می توان با یک چند هزاری خوشحال کرد ...چرا که نه ..آدمت را از این مرامهایش بشناس نه از لپ ور قلمبیده اش نه اینکه دوست دارد با چلوکبابش پیاز بخورد ...بشقابش را تا ته تمام می کند ؟نوش جانش...کسی که ذائقه چشاییش خوب کار می کند طعم زندگی را نیز خوب می چشد ......


شاید بهتر باشد اولین دیدار در یک کافی شاپ ساده باشد .چای و کیک ...همین ...








Wednesday, 3 October 2012

برای دلم

دلم می خواهد بچه باشم .مانند سالهای دور.دلم می خواهد بچه باشم  یک گوشه بنشینم و فکر کنم به اینکه چگونه می شود گربه چموش سیاه و سفید آواره ی آویزان از دیوار حیاط را متقاعد کرد و بیاید برادر من باشد.دلم می خواهد دغدغه ام درست کردن یک اتاق اضافی با تکه های لگوهای رنگارنگ برای عروسک باربی ام باشد .عروسکی که گیسوانش را چیده ام تا موهاش پرپشت شود .دلم می خواهد یک بار دیگر دستانم را در سطل برنج فرو کنم .دلم حسش را می خواهد و بدم هم نمی اید مانند آن موقع ها 
یواشکی چندین دانه برنج خام در دهانم بگذارم و خِرِم و خِرِم بجوم .

دلم می خواهد کاغذهای رنگی را با آن قیچیِ  کوچکِ بد دستِ کند ، به شکل مربع ببر م وخمش کنم و با سوزن ته گرد وصلش کنم به تکه حصیر بلند تا بشود فرفره و فوتش کنم و آن بچرخد و من سر خوش و خندان دور اتاق بدوم .دلم حس دل ضعفه خوردن گوجه سبز بدون نمک را می خواهد .دلم می خواهد دست مادر را بگیرم و بروم خرید و آن چکمه پلاستیکی نارنجی رنگ که از نظر مادر زشت و برای من زیباترین کفش دنیا بود را بخرم و از زمستان تا انتهای تابستان انقدر بپوشمش که مانند آن سالها دیگر پایم نرود . آن سالهایی که هر روز رشد می کردم و.بزرگ می شدم .این را خطهای کنار گردن دراز زرافه چسبیده به دیواراتاقم که هر سال بالا و بالاتر می رفتند گواهی می دادند.دلم می خواهد پدر که کتاب می خواند کنارش بنشینم و انگشت بگذارم برروی کلمات و او هم برایم بخواندش و من شکلشان را به خاطر بسپارم و مشابه اش را از روزنامه پیدا کنم . با همان قیچی کند ببرم و بچسبانم به دفترم .

دلم می خواهد قلک سفالیم را پر از سکه کنم و پر که شد وسط حیاط زمینش بزنم ، بشکند پولهایش کف حیاط پخش شود . نگاه گربه اواره سیاه و سفید که از تعجب و ترس یک گوشه کز کرده را دنبال کنم .شاید حالا که می داند انقدر پول دارم و می توانم تمام بستنی یخی های دنیا را یک جا بخرم برادرم بشود .دلم می خواهد بچه باشم و چمدان ببندیم و برویم شمال . من تمام مسیر شعر بخوانم و پدر در اینه مرا نگاه کند و لبخند بزند و مادر تند و تند میوه پوست بکند و عاشقانه به پدر تعارف کند .  .دلم می خواست دوباره سطل و بیل پلاستیکیم را بردارم و کنار ساحل برروی ماسه های دریای خزر بنشینم و آنقدر بکنم تا به آب برسم .دستم را 
درماسه های خیس فرو کنم و قصز بسازم . باورم نمی شود یک زمانی برای خودم قصر می ساختم .

دلم می خواهد بچه باشم و بچه بمانم .دلم می خواست خطهای گردن زرافه یک چایی دیگر بالاتر نمی رفت .دلم دنیای خیالهای شیرین و رویاهای عجیب و غریب کودکی را می خواهد .دلم می خواست سختترین سوال زندگی این باشد که مادر را بیشتر دوست دارم یا پدرم ؟یا اینکه می خواهم چه کاره شوم ؟دلم می خواست درد ناکترین لحظه همان زمان زدن واکسن باشد .دلم می خواست دندانهای شیریم را کرم بخورم و جایش دندان نو در بیاید.

دلم دنیای کودکی و رویاهای کوچک دست یافتنی اش را می خواهد ....دلم طعم خوش  نارنگی های کودکی را می خواهد .دلم گرمای آغوش پدر را می خواهد .دلم می خواهد رویاهایم گره بخورد به داستان سیندرلا ، به شمشیر در سنگ ، به ماجراهای تن تن و میلو ، به پتسی که کشتی می ساخت ، به شنل قرمز ی، پینوکیو و سند باد به محله بهداشت ..دلم می خواهد تنها ترسم چرخ گوشت و دستهایی باشد که در آن گیر می کنند .دلم می خواهد آرزویم این باشد که معلم شوم و خدمت کنم . پزشک شوم و تمام بیماران را مداوا کنم .گاهی هم دلم بخواهد مانند رابین هود دزد در خدمت فقرا باشم ...دلم آن روزهایی را می خواهد که همیشه اولش مهم بود .اینکه اخرش چه می شود ، برایم مهم نبود .

چقدر فاصله گرفته ام از آن دنیای کودکی.....چقدر از دلم فاصله گرفته ام ....

Saturday, 22 September 2012

کشک نوشته مهرماه-سکانس از من برداشت از خودتون

نمی دونم چه کوفتیه اما امیدوارم صعب العلاج یا واگیر دار نباشه اینکه خوبم ، خوبم ، خوب اما یک دفعه شارژ خالی می کنم ....می رم توی فاز "اصلا نمی دونم چه مرگمه !!!" امیدوارم آخرش به هاری ختم نشه :کف کنم و گاز بگیرم !!!
فکر کنم مال این ساخت و ساز لعنتیه ..تب واگیردار بکوب ، بریز و دوباره بساز...یه ذره کوچه شده خط مقدم جبهه ..انقدر تانک و ماشینای غول پیکر میان و می رن که علاوه بر تداعی 8 سال جنگ و تبعاتش ، سرو صداش دیوانه کننده است ...هر از چند گاهی هم یک ویبره شدیدی حس می شه ..چهار خونه در چهار جهت همزمان در حال گود برداری و خونه ای که در بین اونها گیر افتاده ...خونه ای فکسنی...داغون و از نفس افتاده ...منتظر یه اشاره کوچیکه تا بند از بندش جدا شه و بریزه ...خدا رو شکر می کنم که فقط چهار جهت هست اگه 5 جهت بود الان داشتم تو خیابون فانوس به دست دنبال آدم می گشتم .شایدم خرم رو برعکس سوار می شدم !!!

البته خیلی هم نمی تونم بندازم تقصیر عمله بنا ..این حالم رو می گم .قبلا هم پیش می اومد ولی الان فراوانیش بیشتر شده .اگه 10 سال پیش بود می گفتم هیچ کدوم اینا نیست ..جمع کن خودتو داری عاشق می شی .اون موقعها موقع عاشقی این حالت مست و ملنگی رو داشتم ولی الان قطعا می دونم همچین خبری نیست

از همه بدتر اینه که دست و دلم به نوشتن نمی ره .لابد می گی "می شه بفرمایین الان داری پس چه غلطی می کنی؟" منظورم نوشتن مقاله و کتابه ...نوشته ای که از توش نون دربیاد.اتاقمم سگ می زنه گربه می رقصه ..درهم و برهم .این یکی دیگه همش تقصیر این نکبت خراب شده ، کوچه ریخت و پاشه که ذهن من رو هم به هم ریخته بازتابش شده بی نظمیه اتاق .مامان می گه :"واسه تنبلیت بهانه نیار، آسمون ریسمون می کنی توجیه کنی تنبلیتو " .نمی دونم شاید حق با اون باشه .زاییدتم .بزرگم کرده .بیشتر می شناستم .

بذار یه نگاه به تقویم بندازم ببینم اون تیک قرمز مال چه روزیه ..اه ..نه مربوط به اونم نیست این حال گه مرغی... دلم می خواد پنجره رو باز کنم هوای پاییزی بیاد .اما قبل هوای پاییزی یه لایه خاک می شینه رو اثاثیه ..دارن می کوبن خوب .هرچی هم آقای همسایه گلوشو جر می ده آب بریزین خاک هوا نشه یه جواب فقط می شنویم :"ای آقا من 20 ساله تو کار ساخت و سازم کارمو بلتم ! یه جور خراب می کنم هیچ اتفاقی نیافته خاک هم هوا نشه "راستی دقت کردین همه یه 20 سالی تو کارشون تجربه دارن !!ولی باز آمار گند و خرابکاری انقدر زیاده 

دستم رو بذارم رو دیوار اتاقم می تونم خراش چنگک بیل مکانیکی رو حس کنم .درست دیوار به دیوار من ..هیچ وقت دقت نکرده بودم که یه دیوار فاصله بین من و اتاق همسایه بغلیه ...جالب می شد اگه یه پسر بزرگ داشت همسن سال خودم یه بار می کوبید به دیوار یعنی سلام .دوبار پشت هم یعنی ببینمت؟سه بار....بی خیال فعلا که همچین خبری نبوده ...

یکی از دوستام دکتره .نه مث من .دکتر واقعی.یعنی پزشکه .می گه اینا علائم یائسگیه !هر چی حساب می کنم حداقل یه 15-20 سالی محل دارم .بعید می دونم .ولی باید بهش فکر کنم اگه اینطور باشه باید قید مادر شدن رو بزنم کامل .البته هنوز ویارش هم به سرم نیوفتاده .اینکه بخوام مادر یه بچه بشم ولی فکر اینکه نکنه یه وقت نشه آدم رو حریص می کنه که بره سراغش...به صورت یه احتمال ممکن بیشتر روش برنامه ریز کنه 

برم ببینم می تونم از نوشتن پول در بیارم؟؟ فعلا وقت فکر کردن به این کشکیات رو ندارم ..بعدا .بعدا ..کی نمی دونم ولی بعدا 

Friday, 21 September 2012

یک ساعت اضافه تر

 ساعتها را یک ساعت عقب کشیدن و من رسما یک ساعت اضافه تر دارم برای زندگی کردن . برای انجام کارایی که دلم می خواد...مث  یک تکه کیک شکلاتی بیشتر، یا یک قاچ  هندونه تگری شتری بیشتر ، ناخواسته و نطلبیده .. با این یک ساعت چه کار کنم 60 دقیقه ...10 دقیقه اش را می تونم به آهنگ مورد علاقه ام گوش کنم .اون هم دوبار...یکبارش را اول گوش می کنم بار دومش رو چند دقیقه بعد...می تونم زنگ بزنم به یه دوست و ده دقیقه اش رو با اون حرف بزنم ...اوه ...نه ساعت 11 شبه ...می تونم بشینم پای کامپیوتر و ببینم چراغ کی روشنه ...باهاش گپ بزنم ...می تونم یه چایی بیشتر از شبای دیگه بخورم ... می تونم چند خط بیشتر بنویسم اصلا 10 دقیقه نه نه 6 دقیقه اش رو می ذارم واسه نوشتن ...می تونم اتاقم رو سر فرصت تمیز کنم ...دو دقیقه اش رو می ذارم واسه جمع کردن اتاق!!! خوب بدم میاد از این کار 2 دقیقه هم زیاده ..دلم نمی خواد با انجام کارایی که دوست ندارم خرابش کنم ....
هفت دقیقه هم باشه واسه آسمون برم ستاره ها رو دید بزنم !!

می تونم امشب یه ساعت زودتر بخوابم ...آره این فکر بدی نیست ...یک ساعت اضافه تر دارم واسه کاری نکردن ...زل بزنم به سقف و فکر کنم که سال گذشته چه کارا کردم ...یا اینکه چه کارا دوست دارم بکنم ...یک ساعت بی خیال دنیا شم ...کاش می شد یه قوطی برداشت و این یه ساعت رو ریخت توش واسه مبادا ...واسه یه جاهایی که وقت کم میاری و یک ساعت برات کلی ارزش داره ...مث امتحان ...وقتی وقت کم میاری...یا موقع خداحافظی از کسی که دل کندن ازش برات سخته ...اون وقت وقتی جفتی با بغض همو نگاه می کردیم و اون ساعتش رو نگاه می کرد و می گفت :دیگه وقت رفتنه !!با هیجان قوطی رو در می آوردم و می گفتم :نـــــــــــــــــــــــــــــه ! هنوز یه ساعت داریم ...

آخ چقدر خوب بود نه ؟؟ چقدر کار می شه با یک ساعت اضافه کرد ..از این وقت اضافه کاذب زندگی..مهم نیست که از فردا صبحم یه ساعت کم می شه ...مهم اینه که من الا ن یک ساعت اضافه دارم ...می تونم بار دومی که موسیقی مورد علاقه ام رو گوش می دم باهاش بخونم ...هم خوندم هم گوش کردم تازه در وقتم صرفه جویی کردم ...راستی خوبه که این وقت اضافه تو شبه ...

پاشم ..برم ...فقط یک ساعت دارم و کلی کار....

Tuesday, 11 September 2012

تخریب اعصاب عمومی


گوساله انگار در ماراتن سقف زنی شرکت کرده !!فرت و فورت ، تند و تند سقف اول رو با تف مالی ساخت ...حالا یه هفته است مته داده دسته کارگرا که سقف رو خراب کنن؟؟؟؟چرا؟چون سرش به تهش پنالتی می زده یه3 متر ناقابل تو نقشه اشتباه کرده ...نه !الان تو حق نداری بگی :"به تو چه ! خودش ضرر می کنه " چون اونی که ضرر می کنه اعصاب منه ....از 8 صبح تا 8 شب قار قار ممتد ...انگار یه دکتر دندون پزشک مته به دست ، تا ته عمق وجودت  داره دندونات رو می تراشه ...
این همه بی دقتی ، این همه عجله ، این همه دوباره کاری، هزینه زیاد و از همه مهمتر "تخریب اعصاب عمومی" رو نه می تونم توجیه کنم ، نه هضم و نه حتی دفع !!
ا
از این مته کاریها زیاد می شه دید ...نمونه واضح دیگه اش روش نوین بچه داریه که تومنی سنار با متدی که ما بزرگ شدیم توفیر داره ...بهش می گن"بچه سالاری".عامیانه اش یعنی بذار بچه هر غلطی خواست بکنه والا تربیتش خدشه دار می شه ...
نشستی تو رستوران .داری خدا تومن پول غذا می دی.می خوای اعصاب کش اومده ات رو یه صفایی بهش بدی.میز بغلت یه زوجن که یه بچه گوگولی دارن .به بچه نگاه می کنی.قند ته دلت آب می شه .داری فکر می کنی اگه منم بچه داشتم الان اینجا بود و از این فانتزیها که یهو بچه -با دلیل یا بی دلیل - شروع می کنه به جیغ زدن و هوار کردن و گاهی هم قاشق چنگالی پرت می کنه ...

همه جور اتفاق می افته  الی  حرکتی مبنی بر ساکت کردن بچه . انگار پدر مادر محمد رضا کوچولوی شجریان هستن که داره اولین کنسرتشو واسشون اجرا می کنه .دلت می خواد سرت رو بکوبی به دیوار(من اگه رستوران بزنم قطعا دور همه میزها دیوار می کشم که ملت اگه خواستن سرشونو بکوبن بهش) غذات رو خورده نخورده تموم می کنی و می پری بیرون .....

و این اعصاب عمومی به کرات  مورد تجاوز غیر قرار می گیره و این داستان ادامه داره ....

Saturday, 8 September 2012

میازار سوسکی که گه می خورد ...

نشسته بودم روی مستراح فرنگی و داشتم فکر می کردم !( به نظر من یکی از دنج ترین مکان ها برای تفکر مثبت و منفی و تصمیم گیریهای اساسی همینجاست .(که ناگهان عبور سیاهی کوچیکی رشته افکارم رو پاره کرد. یک سوسک ریز. البته سوسک بودنش به ریز بودنش می چربید. چرا که یکی از بزرگترین فوبیاهای من در زندگی همین رویارویی با موجود کریه و مشمئز کننده ای به نام سوسکه .خواستم مطابق معمول جیغ بزنم و بپرم بیرون اما یاد  این جمله که خودم همیشه واسه همه نسخه می پیچم افتادم که:"بهترین روش مقابله با ترس مواجه شدن با عامل ترسه" ...
سوسک کوچولو شاخک تکون دهان داشت همون دور و بر می پلکید و من چاره ای جز تصمیم گیری نداشتم . می تونستم پامو بذارم روش...یا حتی یه تف کوچیک هم روش می نداختم حتما غرق می شد ...اما یه راه دیگه رو انتخاب کردم."پیف پاف"رو برداشتم و سوسک رو نشونه گرفتم با همون فـــــــــِس اول ، سوسک غش کرد و شروع کرد به دست و پا زدن ولی مث اینکه تمام ترسهای  فروخفته و نهفته این سالها یک دفعه شکفت و این انگشت اشاره من از سر حشره کش کنار نرفت و با تمام وجود حشره کش رو روش اسپری می کردم.دیگه حیوون بخت برگشته چندش ، دست و پا هم نمی زد ولی من همچنان داشتم سوژه رو هدف می گرفتم .....

حس آتیلا رو داشتم بالا سر هکتور .مثل یه جنگجوی قدرتمند...که دشمن دیرینه اش رو  کشته باشه که یک دفعه نفسم بند اومد....حشره کش از دستم افتاد ..سرفه می کردم و بعد گلاب به روتون بالا آوردم و پخش کف حموم شدم !!!

پرستاری که داشت سِرم وصل می کرد پرسید :بهتری؟ با سر اشاره کردم که :بله!!دکتر بالاسرم در حالیه داشت از خنده غش و ضعف می کرد می گفت :تا حالا مسمومیت با پیف پاف ندیده بودیم !!!فکر کن اگه می مردی می گفتن جوان ناکام مرگ در اثر ...(استشمام پیف پاف!!!!(هر هر هر) بعد رو کرد به پرستار:بهش اکسیژن هم وصل کنین ...

..............
نکات اخلاقی:
اولا هر کی گفت مواجه با ترس غلبه به ترسه شکر خورد 
دوما در فضای بسته پیف پاف نزنین ...
سوما من که هنوز مث سگ از سوسک می ترسم و فوبیا به جای خودش باقیه ...ترس از پیف پاف هم بهش اضافه شد ولی این سوسک ننه مرده ترس نداره گه می خوره به آدما کاری نداره ...

Tuesday, 31 July 2012

تابستانه

اگر قرار باشد فصلها را به ترتیب علاقه ام به صف بکشم ، قطعا تابستان ته چین می شود . آن انتها . از کودکی میانه خوبی با  گرما نداشتم . تحملش برایم سخت  بوده است . اما جالب آن  که بهترین خاطراتم تابستان پیچ شده  . کوچک که بودم ، صبحهای تابستان ، پدر بزرگ حیاط را آب و جارو می کرد .بیدار که می شدم نقطه دلخواه ام در حیاط که زیر درخت انجیر تنومند پر شاخ و برگ بود را نشانه می رفتم و روی زمین نمناک دراز می کشیدم و گونه ام را با سرمای موزاییک  آشنا می کردم و با   تمام وجود زندگی را که بوی خاک نمناک  می داد نفس می کشیدم . مادر بزرگ لبخند به لب لقمه ای نان و پنیر و گردو به دستم می   داد.با ریتم  صدای تلق و تلوق هم زدن استکان کمر باریک چای  سرم را تکان می دادم و چای شیرین را ازدستش می گرفتم و لقمه نیمه جویده در دهانم را با نیمی از چای فرو می دادم .
پدر بزرگ با علاقه و سلیقه  خاصی حیاط را گل کاری کرده بود . بوی عطر گل یاس دیوانه ات می کرد. بعد از صرف صبحانه سر پایی ، مادر بزرگ سبد حصیری کوچکی در دست می گرفت و گلهای یاس را پس از چیدن درون آن می ریخت . من هم گلهایی که از شاخه جدا شده و روی زمین ریخته بودند را تند تند جمع می کردم و به سبد می افزودم  . پدر بزرگ قالیچه کوچکم را زیر سایه درخت پهن  می کرد و مادر بزرگ سوزن نخ شده ای را به دستم می داد و من یاسها را یک به یک به نخ می کشیدم  چندین گردن آویز می ساختم که یکی را خودم می آویختم .دیگری متعلق به جانماز مادر بزرگ بود و آن یکی برای آویختن به آینه میز آرایش مادر.
تکه های پازل مورد علاقه ام را روی قالیچه پخش می کردم و سعی می کردم آنها را سریع کنار هم چفت کنم .پدر بزرگ آرام نگاهم می کرد و هر بار که نگاهمان بهم گره می خورد به نشانه تایید وتشویق سرش را تکان می داد .آن سالها لاک پشت کوچکی داشتم که حیوان زبان بسته ی خانه به دوش،  در آن گرما به سختی کل اثاثیه اش را با خود از این ور حیاط به آن ور می کشید . دانه های درشت انجیر سیاه که می رسیدند ، خودشان را از شاخه ها جدا می کردند و هر چند گاهی صدای برخوردشان به زمین و ترکیدنشان ، حواس من را پرت و نظر لاکپشت را به خودش جلب می کرد . 
با ولع انجیرها را در میان فک بی دندانش له می کرد و می بلعیدشان .حیوان زبان بسته ، میانه ای با تجربه و پند آموزی نداشت . هر روز بعد از خوردن انجیرها، دل و روده اش چنان به کار می افتاد که نای کشیدن لاکش را هم نداشت هر قدمی که پیش می رفت ، محتوای دل و روده اش روی کف حیاط جا می گذاشت !!!
این روزها دلم هوای تابستانهای آن روزها را دارد . مخصوصا روزهایی که ناهار آب دوغ خیار داشتیم . دانه های کشمش و یخ و نعنای شناور روی آب ، گردوی ته نشین شده و تکه های نان 
بزم عصرانه هندوانه خوران و چای و شیرینی کشمشی.خنده های از ته دل بی دلیل و بی دریغ .خانواده ای که شبهای تابستان ، خاطراتشان را یک کیسه می کردند و می گفتند و می خندیدند.
تابستان را دوست دارم .به خاطر گرمای ارتباطاتش .لذت با هم بودن . تابستان را دوست دارم به خاطر طعم خوش آب دوغ خیارش.تابستان را دوست دارم به خاطر خاطرات کودیکش........

Wednesday, 20 June 2012

از ازل تا بعد (قسمت دوم )

....راستش خیلی دلیل داشتم ...البته اگه بخوام دقیق بگم دقیقا 1001 دلیل!!یکیش اینکه دوران بچگیم رو صرفه نظر از حاشیه هایی که داشتم (البته این نظر دیگرونه)خیلی دوست دارم . سرخوش ، پر هیجان ، پر درد سر ، بی نظیر ، وان آو دِ کایند،،،(الان یهو جو گیر شدم !!!) و سرشار از معصومیت .حالا می خواد این معصومیت از نوع حیوانیش باشه!!! ....اصلا همینی که بودم . یه نموره شیطنت که به جایی بر نمی خوره .می خوره ؟؟؟فقط نگو آره که با پشت دست می زنم تو دهنت !!!!حالا من هی هیچی نمی گم تو هم رو تو زیاد نکن .نیست حالا خودت بچگیات سه تا جایزه صلح نوبل گرفته بودی ؟؟؟
خلاصه یاد آوری خاطرات مربوط به اون دوره ، شور خاصی بهم می ده .جالبه که چه باور کنید چه نه زیر پنج سال رو بسیار بهتر از سالهای بعدیش به خاطر می آرم .چرا نمی دونم .
خیلی کوچیک بودم فکر کنم حدود 3 سال که با یکی از اسطوره های  تاریخ کشورم آشنا شدم . رستم . یادمه یک بار در حال انجام فعالیت مورد علاقه ام یعنی پوشیدن کفش پاشنه بلند عمه و بالا پایین رفتن از پله ها بودم که   یک دفعه چند تا پله رو در یک لحظه طی طریق کردم و با مغز افتادم پایین !!!پدر بزرگ که اون روز در غیاب مادر و پدر وظیفه نگهداری من رو داشت فریاد می کشید:" آخه ویلان مونده !!!کفش رستم بپوشی!!!این چیه پات کردی؟؟؟می میری...اگه هم نمیری انقدر سرت می خوره به زمین که خنگ می شی..."..من که تقریبا  از فرط درد نفسم بالا نمی اومد و یک گریه لایتی رو داشتم سر می دادم ، چنان این جمله ها به عمق وجودم ته نشین شد که بعد سالها هنوز تک تک کلمه هاشو حفظم....البته نا گفته نماند که بعد از سر حال اومدن به شدت تقاضای پوشیدن کفش رستم رو داشتم . هرچند که بعد این همه سال و کلی تجزیه تحلیل هنوز معنی این جمله پدر بزرگ خدا بیامرز 
رو نفهمیدم!!!!یادم باشه در دیدار مجدد بعد از 120 سال البته در سرای باقی ازش سوال کنم....

Tuesday, 19 June 2012

از ازل تا بعد(قسمت اول)

می دونی ماجرای من از کجا شروع شد؟خوب معلومه از وقتی که به دنیا اومدم . شاید بگی اوهوک ماجرات بر می گرده به قبلش یه چشمکم حواله ام کنی اما بد نیست بدونی که من مال نسلی هستم  که بچه ها رو خدا می داد اونم از طریق بقچه پیچ کردن و دادن دهن یه لک لک که رندوم پرتمون کنه در خونه زن و شوهرایی که از خدا بچه خواستن !! آره داداش! ما از اوناش نیستیم .دوران بچگیم رو خیلی دوست داشتم و دارم . تعریف عوام در یک کلمه از من واژه ثقیل و پر مفهوم "گه"بود!!!شنیدی می گن بچهه از اون گهاس؟؟؟منم از اوناش بودم .نوزاد که بودم دایم مریض بودم .یک بند عر می زدم . از هر واکسنی که بهم می زدن همون مریضی رو تمام و کمال می گرفتم .خواب نداشتم .خوراک هم همینطور ولی شگفت انگیز اینکه شکمم گویا خوب کار می کرده .گویا طنین بادهای معده من زبان زد خاص و عام بوده .روایته که یک بار بغل مادر بزرگم یه بادی ول می کنم انقدر صداش زیاد بوده که همه زل می زنن به مادر بزرگ بیچاره ام.!!!چون اولین (و در نهایت آخرین) تجربه بچه داری  مادر و نوه داری مادر بزرگم بوده گویا حرکات نوظهور هم از خودم زیاد نشون می دادم . مثلا قبل راه افتادن دویدم!!! آره والا جدی می گم . گویا یک بار به زحمت ایستادم و بعد به یک سمت خم شدم و کج کج شروع کردم به دویدن بعد هم خوردم به دیوار و همونجا پخش زمین شدم . طفلی خانواده کلی زحمت کشیدن تا من راه افتادن عادی رو یاد گرفتم البته تا قبل از رسیدن به این مقصود دور خونه رو پشتی می چیدن (اونایی که مال نسل ما نیستن پشتی یه چیزی تو مایه های بالش اما بزرگتر بود اما کوچکتر از تشک!!!)زود به حرف افتادم و از این قابلیت و تواناییم گویا خیلی استفاده می کردم . عین رادیو که روی یک فرکانس ثابت تنظیم شده باشه یک بند صدام شنیده می شده .بدون نویز بدون قطعی!!!سعی می کردم کمتر از جملات خبری استفاده کنم . تخصصم در جملات سوالی اون هم از نوع بی ربط بود.:
*چرا عروسی مامان بابام دعوت نبودم؟
*چرا توی شکم مامانم درس نخوندم دیپلم بگیرم بعد بیام بیرون؟
چرا توی شکم مامانم غیر من یه داداش نبوده ؟
چرا همه خواهر برادر دارن من ندارم ؟
چرا حیوونا حرف نمی زنن؟
چرا ما اتوبوس نداریم؟
پس چرا اونا اتوبوس دارن؟
کیا اتوبوس دارن ؟
........
اخلاق حسنه و شیرین زبونیام و سوالات دل نشینم باعث شد که از همون کودکی عنصر دوست داشتنی محسوب بشم .فقط نمی دونم چرا هر وقت مادرم از کسی می خواست من رو برای یک ساعت نگه داره همه دلپیچه می گرفتن و تا مرز سرطان پیش می رفتن و قسمت نمی شد از من نگهداری کنن!.
بزرگتر که شدم همچنان این علامت سوال بالای سرم رژه می رفت .اما دغدغه هام جدی تر شده بود . عمده مشکلم این بود که بدونم پدر مادر واقعیم کیا هستن . آخ که چقدر دلم می خواد از همینجا چند تا فحش کشدار نثار صدا و سیما کنم . هرچی شخصیت بد بخت ، یتیم  مادر پدر گم کرده ، بی خانمان ، مفلس ، پیزوری ، داغون ، رند ، کلک و...بود رو یک جا توی یک ساعت در قالب کارتون می داد به خوردمون . منم که مستعد دایم در حال همزاد پنداری بودم .البته با احتساب نیم ساعت قبل شروع برنامه کودک که اختصاص داشت به نشون دادن عکس گمشده ها و نیم ساعت بعد برنامه کودک که بچه هایی که دستشون توی چرخ گوشت گیر کرده بود یا آب جوش ریخته بود روشون و کلا دفرمه شده بودن 
دیگه فحش هم جواب نمی ده ... !
......
حالا چی شده افتادم به یاد بچگیامو دارم خاطراتم رو شخم می زنم ؟می خوای بدونی؟
والا راستش........
ادامه دارد

Monday, 18 June 2012

رد پا



"نکند میخواهم بمیرم؟ من که هنوز خودم را به جایی آویزان نکرده ام. باید قبل از مرگ در چیزی چنگ بیندازم. باید قبل از مردنم ناخن هایم را در خاک فرو ببرم تا وقتی مرا به زور روی زمین می کشند به یادگار شیارهایی برزمین حفر کرده باشم. باید قبل از رفتن خودم را جابگذارم. اگر امروزچیزی از خودم باقی نگذارم چه کسی در آینده از وجود من باخبر خواهد شد؟ اگر جای پای مرا دیگران نبینند، من دیکر نیستم. اما من نمی خواهم نباشم. نمی خواهم آمده باشم و رفته باشم و هیچ غلطی نکرده باشم. نمی خواهم مثل بیشتر آدم ها که می آیند و می روندو هیچ غلطی نمی کنند، در تاریخ بی خاصیت باشم. نمی خواهم عضو خنثای بشریت باشم."
بخشی از کتاب "روی ماه خدا را ببوس"نوشته مصطفی مستور



  این روزها دغدغه خیلی ها  هست .ماندن . اثر گذار بودن .غلطی کردن .  رسالتی که انجام نشده باقیمانده . زندگی که تمام می شود . درست جایی که نقطه پایان قرار می گیرد ، خطی به درازای طول زندگی ، بودنت را محو می کند .نامی که پاک می شود . بودنی میرا . ....


Sunday, 17 June 2012

تولدی دیگر

سوهان را در دست می گیرد و می پرسد:"گِرد می خواهی یا صاف؟" می گویم :"صاف" می پرسد:"فرنچ؟" سرم را به علامت تایید تکان می دهم . آرام و شمرده با لبخندی برلب  که به نظر تصنعی می اید حرف می زند:
"صفحه ناخنت چقدر کشیده است .انگشتای بلندی داری.هنرمندی؟ساز می زنی؟"
"اوهوم.ویولن زنم !"
با هیجان می گوید:" حدس می زدم .من آدمها رو از روی دستاشون می شناسم . دست آدما مث چشمشونه .دروغ نمی گه .انگشتا ، ناخنا ، حتی خطای کف دست .فالگیرایی که از کف دست تمام گذشته و آینده آدم رو می گن .یه خانمی بود که فال می گرفت وتو پارک می شست . یه چیزایی از زندگیت می کشید بیرون که مو به تنت صاف می شد .ازروی کف دست یه خانمه آدرس زنی که شوهرش باهاش رابطه داشت رو بهش گفته بود .باورت می شه ؟"
سرش رواز روی دستم بلندمی کند و به چشمانم خیره می شود. می خواهم جوابش را بدهم که تلفنم زنگ می خورد .با دستی که آزاد :است به علامت مکث اشاره می کنم و جواب می دهم: .
 "سلام عزیزم...(مکث)چطوری؟...(مکث)وااای مرسی قربونت برم که به فکرم بودی...(مکث)الو...(مکث)آرایشگاهم عزیزم...(مکث)صدات قطع و وصل می شه (مکث)...باشه .حتما .اومدم بیرون باهات تماس می گیرم ...الو...(مکث)آره .گفتم روز تولدم 
خودم رو خجالت بدم (لبخندو مکث)بازم ممنون .سلام برسون . فعلا ....
دستم را به چشمش نزدیک می کند."خوبه به نظرم همه یه اندازه ان .ببین خوبه؟راستی تولدته ؟تولذت مبارک"
دستم را از دستش جدا می کنم و نگاه سرسری به ناخنها می اندازم ."خوبه .مرسی هم بابت ناخن هم بابت تبریک تولد "
"خواهش می کنم . هنوز مونده بابا . البته دستت از اون دستاییه که خستگی آدم رو از تنش بیرون می کنه . معلومه خیلی هم اهل کار خونه نیستی یا دستات رو خوب نگه می داری...." این جمله آخر را با چشمکی ادا می کند . می خندم .حوصله جواب دادن ندارم.فکرم جایی گره خورده است .جایی در آن دور دستها. دوردستهایی که از انتهای گذشته تا انتهای آینده کشیده شده است .دست دیگر را از کاسه آب خارج می کند .  با حوصله گوشه های ناخن را می گیرد و سوهان می کشد .سرش پایین است . می توانم حدس بزنم که افکار مبهم و در همی در سرش رژه می روند . کارش را تازه در این آرایشگاه شروع کرده است . شاید به این فکر می کند که هر طور شده باید تاثیر خوبی بر مشتری داشته باشد . دارد تلاش می کند جلب مشتری کند. یک جور بازاریابی.انگشتر دست چپش می گوید ازدواج کرده است .انگار که رشته افکارش پاره شده باشد سرش را یک دفعه بالا می آورد "پس خردادی هستی؟!شوهر من هم خردادیه .آدمهای خوبی هستین .البته بعضی جاها نوشته چند شخصیتین خردادیا .اما در کل آدمهای خوبی هستین . مهربونین . شوهر من که اینطوریه" معذب بودن را می توان از لحن کلامش حس کرد . کلمه ها را با دقت کنار هم می چیند . مبادا من را برنجاند و مشتریش را از دست بدهد. با لبخندی می گویم:"انقدر ها هم خوب نیستیم . حد وسط نداریم .بین دو بی نهایت حرکت می کنیم . بعضی وقتها از این ور بوم می افتیم بعضی وقتها از اون ور..."می خندند:"آره ! وای شوهر منم اینطوریه وقتی خوبه خیلی خوبه وقتی عصبانی می شه چشمت روز بد نبینه ...ببین دوست داری این یکی رو هم . سعی کردم ناخنها رو همون قدر نگه دارم خیلی کوتاه نکنم حیفه .فقط ببین اگه مانع ساززدنت نمی شه همین قدر نگه دارم یا نه کوتاهترش کنم ."...ناخنها را باهم مقایسه می کنم .کاش می شد به همین راحتی از خطوط دست داستان یک زندگی را خواند . تا انتها .نمی دانم واقعا دلم می خواهد بدانم چه می شود یا نه .خیلی مطمئن نیستم . هیجان ندانستن را بیشتر دوست دارم ..اما واقعا اگر خطوط یک دست یا ماه تولد می توانست بیوگرافیت را بریزد روی میز اوضاع دنیا چگونه بود؟تلاشها ، شادیها ، غمها ، مرگها ، تولدها و خاطرها تکلیفشان چه 
"می شد ؟
"هان؟" دو عدد لاک در دستش گرفته و به من اشاره می کنم. نگاهش می کنم . "ببخشید چی؟"می گوید:"پرسیدم کدوم رنگ رو بیشتر دوست داری؟"کمی نگاه می کنم و چپی را نشان می دهم .راستی را زمین می گذارد . باز صدایش هیجان دارد ."خودمم این رنگ رو بیشتر دوست دارم ...شیکه .یعنی شیکتره " با دقت ناخنها را لاک می زند. دلم می خواهد از او بپرسم آیا از کارش راضی هست ؟از زندگیش؟آیا این زندگی همانی بوده که همیشه آرزو داشته است یا نه؟اینکه نانش در دستانی کسی دیگر باشد .ناخنهایش را نگاه می کنم . نامرتبند .شاید راست می گوید دستها صحبت می کنند . شاید دستهایش می گویند کارش را دوست ندارد و حتی رغبت نمی کند ناخنهای خودش را مرتب کند .  شاید به خاطر نوع کارش نمی دانم .دلم می خواهد بدانم این شوهر خردادی که عصبانیتش را دوست ندارد همان مرد سوار بر اسب سفید رویاهایش است ؟بچه دارد ؟دوست دارم بدانم چند سالش است ؟دوباره به دستانش نگاه می کنم . چیز خاصی دستگیرم نمی شود .صدای زنگ موبایل افکارم را بهم می ریزد .دوست دیگریست که تولدم را تبریک می گوید .
آرنجهایش را روی میز می گذارد و کمی به سمت جلو خم می شود :"خوش به حالت چقدر دوستات دوست دارن ."
موبایل را به سختی برروی میز می گذارم .می ترسم لاکهای خیس خراب شوند ."اوهوم.دوستم دارن "باز فکرم پرواز می کند .کاش می شد دست دوستت را که می گیری بفهمی دوستت دارد یا نه ؟یا حداقل دوستی با تو راضیش می کند یا نه ؟در همان احوال پرسی اول . همان دستی که به نشانه دوستی فشرده می شود .تقریبا به آخرین انگشت نزدیک شده . به آرامی می گویم :"من ویولن نمی زنم . شوخی کردم . فکر کردم ماجرای ویولن زن رو می دونی . به شوخی گفتم."با تعجب نگاهم می کند. کمی هم اخم می کند.می گویم:"ماجرای همون دزدی که نصفه شب داشته با سوهان قفل کرکره یه مغازه رو می بریده یکی بهش می رسه می گه چیکار می کنی؟می گه دارم ویولن می زنم . طرف می پرسه پس چرا صداش در نمیاد می گه صداش فردا در میاد ..."چیزی نمی گوید . لبخند محوی می زند . حس می کنم از شوخیم اصلا خوشش نیامده . به صندلی تکیه می دهد و در حالی که در لاکها را می بندد می گوید:"ببین خوبه .مشکلی نیست ؟اگه هست بگو .والاتموم شد ."از جایم بلند می شوم . دستم را به سمتش دراز می کنم . دستم را می گیرد .دستان خشنی دارد که در اثر کار کردن با با مواد مخصوص کمی هم زبر شده اند .
داخل صندلی ماشین فرو می روم و دستهایم راروی فرمان می گذارم . استارت می زنم . ساعت ماشین 11:30 دقیقه را نشان می دهد و من دقیقا سالها پیش در چنین روزی و در همین ساعت آغاز شدم .به دستانم نگاه می کنم . دستانی که در تمام این سالها بخش مهمی از بودنم را مدیونشانم . دستانی که براییم نوشتند، عاشقی را حس کردند ، شرم دیدگانم را پشتشان پنهان کردم ، با آنها جنگیدم واز همه مهمتر با آنها حرف زدم درست آن هنگام که صدایم در گلویم مرده بود....می روم و همچنان فکر می کنم اگر خطهای دست ،دستنوشته تقدیر را می نمود  چه ها که نمی شد....