Tuesday, 11 September 2012

تخریب اعصاب عمومی


گوساله انگار در ماراتن سقف زنی شرکت کرده !!فرت و فورت ، تند و تند سقف اول رو با تف مالی ساخت ...حالا یه هفته است مته داده دسته کارگرا که سقف رو خراب کنن؟؟؟؟چرا؟چون سرش به تهش پنالتی می زده یه3 متر ناقابل تو نقشه اشتباه کرده ...نه !الان تو حق نداری بگی :"به تو چه ! خودش ضرر می کنه " چون اونی که ضرر می کنه اعصاب منه ....از 8 صبح تا 8 شب قار قار ممتد ...انگار یه دکتر دندون پزشک مته به دست ، تا ته عمق وجودت  داره دندونات رو می تراشه ...
این همه بی دقتی ، این همه عجله ، این همه دوباره کاری، هزینه زیاد و از همه مهمتر "تخریب اعصاب عمومی" رو نه می تونم توجیه کنم ، نه هضم و نه حتی دفع !!
ا
از این مته کاریها زیاد می شه دید ...نمونه واضح دیگه اش روش نوین بچه داریه که تومنی سنار با متدی که ما بزرگ شدیم توفیر داره ...بهش می گن"بچه سالاری".عامیانه اش یعنی بذار بچه هر غلطی خواست بکنه والا تربیتش خدشه دار می شه ...
نشستی تو رستوران .داری خدا تومن پول غذا می دی.می خوای اعصاب کش اومده ات رو یه صفایی بهش بدی.میز بغلت یه زوجن که یه بچه گوگولی دارن .به بچه نگاه می کنی.قند ته دلت آب می شه .داری فکر می کنی اگه منم بچه داشتم الان اینجا بود و از این فانتزیها که یهو بچه -با دلیل یا بی دلیل - شروع می کنه به جیغ زدن و هوار کردن و گاهی هم قاشق چنگالی پرت می کنه ...

همه جور اتفاق می افته  الی  حرکتی مبنی بر ساکت کردن بچه . انگار پدر مادر محمد رضا کوچولوی شجریان هستن که داره اولین کنسرتشو واسشون اجرا می کنه .دلت می خواد سرت رو بکوبی به دیوار(من اگه رستوران بزنم قطعا دور همه میزها دیوار می کشم که ملت اگه خواستن سرشونو بکوبن بهش) غذات رو خورده نخورده تموم می کنی و می پری بیرون .....

و این اعصاب عمومی به کرات  مورد تجاوز غیر قرار می گیره و این داستان ادامه داره ....

Saturday, 8 September 2012

میازار سوسکی که گه می خورد ...

نشسته بودم روی مستراح فرنگی و داشتم فکر می کردم !( به نظر من یکی از دنج ترین مکان ها برای تفکر مثبت و منفی و تصمیم گیریهای اساسی همینجاست .(که ناگهان عبور سیاهی کوچیکی رشته افکارم رو پاره کرد. یک سوسک ریز. البته سوسک بودنش به ریز بودنش می چربید. چرا که یکی از بزرگترین فوبیاهای من در زندگی همین رویارویی با موجود کریه و مشمئز کننده ای به نام سوسکه .خواستم مطابق معمول جیغ بزنم و بپرم بیرون اما یاد  این جمله که خودم همیشه واسه همه نسخه می پیچم افتادم که:"بهترین روش مقابله با ترس مواجه شدن با عامل ترسه" ...
سوسک کوچولو شاخک تکون دهان داشت همون دور و بر می پلکید و من چاره ای جز تصمیم گیری نداشتم . می تونستم پامو بذارم روش...یا حتی یه تف کوچیک هم روش می نداختم حتما غرق می شد ...اما یه راه دیگه رو انتخاب کردم."پیف پاف"رو برداشتم و سوسک رو نشونه گرفتم با همون فـــــــــِس اول ، سوسک غش کرد و شروع کرد به دست و پا زدن ولی مث اینکه تمام ترسهای  فروخفته و نهفته این سالها یک دفعه شکفت و این انگشت اشاره من از سر حشره کش کنار نرفت و با تمام وجود حشره کش رو روش اسپری می کردم.دیگه حیوون بخت برگشته چندش ، دست و پا هم نمی زد ولی من همچنان داشتم سوژه رو هدف می گرفتم .....

حس آتیلا رو داشتم بالا سر هکتور .مثل یه جنگجوی قدرتمند...که دشمن دیرینه اش رو  کشته باشه که یک دفعه نفسم بند اومد....حشره کش از دستم افتاد ..سرفه می کردم و بعد گلاب به روتون بالا آوردم و پخش کف حموم شدم !!!

پرستاری که داشت سِرم وصل می کرد پرسید :بهتری؟ با سر اشاره کردم که :بله!!دکتر بالاسرم در حالیه داشت از خنده غش و ضعف می کرد می گفت :تا حالا مسمومیت با پیف پاف ندیده بودیم !!!فکر کن اگه می مردی می گفتن جوان ناکام مرگ در اثر ...(استشمام پیف پاف!!!!(هر هر هر) بعد رو کرد به پرستار:بهش اکسیژن هم وصل کنین ...

..............
نکات اخلاقی:
اولا هر کی گفت مواجه با ترس غلبه به ترسه شکر خورد 
دوما در فضای بسته پیف پاف نزنین ...
سوما من که هنوز مث سگ از سوسک می ترسم و فوبیا به جای خودش باقیه ...ترس از پیف پاف هم بهش اضافه شد ولی این سوسک ننه مرده ترس نداره گه می خوره به آدما کاری نداره ...

Tuesday, 31 July 2012

تابستانه

اگر قرار باشد فصلها را به ترتیب علاقه ام به صف بکشم ، قطعا تابستان ته چین می شود . آن انتها . از کودکی میانه خوبی با  گرما نداشتم . تحملش برایم سخت  بوده است . اما جالب آن  که بهترین خاطراتم تابستان پیچ شده  . کوچک که بودم ، صبحهای تابستان ، پدر بزرگ حیاط را آب و جارو می کرد .بیدار که می شدم نقطه دلخواه ام در حیاط که زیر درخت انجیر تنومند پر شاخ و برگ بود را نشانه می رفتم و روی زمین نمناک دراز می کشیدم و گونه ام را با سرمای موزاییک  آشنا می کردم و با   تمام وجود زندگی را که بوی خاک نمناک  می داد نفس می کشیدم . مادر بزرگ لبخند به لب لقمه ای نان و پنیر و گردو به دستم می   داد.با ریتم  صدای تلق و تلوق هم زدن استکان کمر باریک چای  سرم را تکان می دادم و چای شیرین را ازدستش می گرفتم و لقمه نیمه جویده در دهانم را با نیمی از چای فرو می دادم .
پدر بزرگ با علاقه و سلیقه  خاصی حیاط را گل کاری کرده بود . بوی عطر گل یاس دیوانه ات می کرد. بعد از صرف صبحانه سر پایی ، مادر بزرگ سبد حصیری کوچکی در دست می گرفت و گلهای یاس را پس از چیدن درون آن می ریخت . من هم گلهایی که از شاخه جدا شده و روی زمین ریخته بودند را تند تند جمع می کردم و به سبد می افزودم  . پدر بزرگ قالیچه کوچکم را زیر سایه درخت پهن  می کرد و مادر بزرگ سوزن نخ شده ای را به دستم می داد و من یاسها را یک به یک به نخ می کشیدم  چندین گردن آویز می ساختم که یکی را خودم می آویختم .دیگری متعلق به جانماز مادر بزرگ بود و آن یکی برای آویختن به آینه میز آرایش مادر.
تکه های پازل مورد علاقه ام را روی قالیچه پخش می کردم و سعی می کردم آنها را سریع کنار هم چفت کنم .پدر بزرگ آرام نگاهم می کرد و هر بار که نگاهمان بهم گره می خورد به نشانه تایید وتشویق سرش را تکان می داد .آن سالها لاک پشت کوچکی داشتم که حیوان زبان بسته ی خانه به دوش،  در آن گرما به سختی کل اثاثیه اش را با خود از این ور حیاط به آن ور می کشید . دانه های درشت انجیر سیاه که می رسیدند ، خودشان را از شاخه ها جدا می کردند و هر چند گاهی صدای برخوردشان به زمین و ترکیدنشان ، حواس من را پرت و نظر لاکپشت را به خودش جلب می کرد . 
با ولع انجیرها را در میان فک بی دندانش له می کرد و می بلعیدشان .حیوان زبان بسته ، میانه ای با تجربه و پند آموزی نداشت . هر روز بعد از خوردن انجیرها، دل و روده اش چنان به کار می افتاد که نای کشیدن لاکش را هم نداشت هر قدمی که پیش می رفت ، محتوای دل و روده اش روی کف حیاط جا می گذاشت !!!
این روزها دلم هوای تابستانهای آن روزها را دارد . مخصوصا روزهایی که ناهار آب دوغ خیار داشتیم . دانه های کشمش و یخ و نعنای شناور روی آب ، گردوی ته نشین شده و تکه های نان 
بزم عصرانه هندوانه خوران و چای و شیرینی کشمشی.خنده های از ته دل بی دلیل و بی دریغ .خانواده ای که شبهای تابستان ، خاطراتشان را یک کیسه می کردند و می گفتند و می خندیدند.
تابستان را دوست دارم .به خاطر گرمای ارتباطاتش .لذت با هم بودن . تابستان را دوست دارم به خاطر طعم خوش آب دوغ خیارش.تابستان را دوست دارم به خاطر خاطرات کودیکش........

Wednesday, 20 June 2012

از ازل تا بعد (قسمت دوم )

....راستش خیلی دلیل داشتم ...البته اگه بخوام دقیق بگم دقیقا 1001 دلیل!!یکیش اینکه دوران بچگیم رو صرفه نظر از حاشیه هایی که داشتم (البته این نظر دیگرونه)خیلی دوست دارم . سرخوش ، پر هیجان ، پر درد سر ، بی نظیر ، وان آو دِ کایند،،،(الان یهو جو گیر شدم !!!) و سرشار از معصومیت .حالا می خواد این معصومیت از نوع حیوانیش باشه!!! ....اصلا همینی که بودم . یه نموره شیطنت که به جایی بر نمی خوره .می خوره ؟؟؟فقط نگو آره که با پشت دست می زنم تو دهنت !!!!حالا من هی هیچی نمی گم تو هم رو تو زیاد نکن .نیست حالا خودت بچگیات سه تا جایزه صلح نوبل گرفته بودی ؟؟؟
خلاصه یاد آوری خاطرات مربوط به اون دوره ، شور خاصی بهم می ده .جالبه که چه باور کنید چه نه زیر پنج سال رو بسیار بهتر از سالهای بعدیش به خاطر می آرم .چرا نمی دونم .
خیلی کوچیک بودم فکر کنم حدود 3 سال که با یکی از اسطوره های  تاریخ کشورم آشنا شدم . رستم . یادمه یک بار در حال انجام فعالیت مورد علاقه ام یعنی پوشیدن کفش پاشنه بلند عمه و بالا پایین رفتن از پله ها بودم که   یک دفعه چند تا پله رو در یک لحظه طی طریق کردم و با مغز افتادم پایین !!!پدر بزرگ که اون روز در غیاب مادر و پدر وظیفه نگهداری من رو داشت فریاد می کشید:" آخه ویلان مونده !!!کفش رستم بپوشی!!!این چیه پات کردی؟؟؟می میری...اگه هم نمیری انقدر سرت می خوره به زمین که خنگ می شی..."..من که تقریبا  از فرط درد نفسم بالا نمی اومد و یک گریه لایتی رو داشتم سر می دادم ، چنان این جمله ها به عمق وجودم ته نشین شد که بعد سالها هنوز تک تک کلمه هاشو حفظم....البته نا گفته نماند که بعد از سر حال اومدن به شدت تقاضای پوشیدن کفش رستم رو داشتم . هرچند که بعد این همه سال و کلی تجزیه تحلیل هنوز معنی این جمله پدر بزرگ خدا بیامرز 
رو نفهمیدم!!!!یادم باشه در دیدار مجدد بعد از 120 سال البته در سرای باقی ازش سوال کنم....

Tuesday, 19 June 2012

از ازل تا بعد(قسمت اول)

می دونی ماجرای من از کجا شروع شد؟خوب معلومه از وقتی که به دنیا اومدم . شاید بگی اوهوک ماجرات بر می گرده به قبلش یه چشمکم حواله ام کنی اما بد نیست بدونی که من مال نسلی هستم  که بچه ها رو خدا می داد اونم از طریق بقچه پیچ کردن و دادن دهن یه لک لک که رندوم پرتمون کنه در خونه زن و شوهرایی که از خدا بچه خواستن !! آره داداش! ما از اوناش نیستیم .دوران بچگیم رو خیلی دوست داشتم و دارم . تعریف عوام در یک کلمه از من واژه ثقیل و پر مفهوم "گه"بود!!!شنیدی می گن بچهه از اون گهاس؟؟؟منم از اوناش بودم .نوزاد که بودم دایم مریض بودم .یک بند عر می زدم . از هر واکسنی که بهم می زدن همون مریضی رو تمام و کمال می گرفتم .خواب نداشتم .خوراک هم همینطور ولی شگفت انگیز اینکه شکمم گویا خوب کار می کرده .گویا طنین بادهای معده من زبان زد خاص و عام بوده .روایته که یک بار بغل مادر بزرگم یه بادی ول می کنم انقدر صداش زیاد بوده که همه زل می زنن به مادر بزرگ بیچاره ام.!!!چون اولین (و در نهایت آخرین) تجربه بچه داری  مادر و نوه داری مادر بزرگم بوده گویا حرکات نوظهور هم از خودم زیاد نشون می دادم . مثلا قبل راه افتادن دویدم!!! آره والا جدی می گم . گویا یک بار به زحمت ایستادم و بعد به یک سمت خم شدم و کج کج شروع کردم به دویدن بعد هم خوردم به دیوار و همونجا پخش زمین شدم . طفلی خانواده کلی زحمت کشیدن تا من راه افتادن عادی رو یاد گرفتم البته تا قبل از رسیدن به این مقصود دور خونه رو پشتی می چیدن (اونایی که مال نسل ما نیستن پشتی یه چیزی تو مایه های بالش اما بزرگتر بود اما کوچکتر از تشک!!!)زود به حرف افتادم و از این قابلیت و تواناییم گویا خیلی استفاده می کردم . عین رادیو که روی یک فرکانس ثابت تنظیم شده باشه یک بند صدام شنیده می شده .بدون نویز بدون قطعی!!!سعی می کردم کمتر از جملات خبری استفاده کنم . تخصصم در جملات سوالی اون هم از نوع بی ربط بود.:
*چرا عروسی مامان بابام دعوت نبودم؟
*چرا توی شکم مامانم درس نخوندم دیپلم بگیرم بعد بیام بیرون؟
چرا توی شکم مامانم غیر من یه داداش نبوده ؟
چرا همه خواهر برادر دارن من ندارم ؟
چرا حیوونا حرف نمی زنن؟
چرا ما اتوبوس نداریم؟
پس چرا اونا اتوبوس دارن؟
کیا اتوبوس دارن ؟
........
اخلاق حسنه و شیرین زبونیام و سوالات دل نشینم باعث شد که از همون کودکی عنصر دوست داشتنی محسوب بشم .فقط نمی دونم چرا هر وقت مادرم از کسی می خواست من رو برای یک ساعت نگه داره همه دلپیچه می گرفتن و تا مرز سرطان پیش می رفتن و قسمت نمی شد از من نگهداری کنن!.
بزرگتر که شدم همچنان این علامت سوال بالای سرم رژه می رفت .اما دغدغه هام جدی تر شده بود . عمده مشکلم این بود که بدونم پدر مادر واقعیم کیا هستن . آخ که چقدر دلم می خواد از همینجا چند تا فحش کشدار نثار صدا و سیما کنم . هرچی شخصیت بد بخت ، یتیم  مادر پدر گم کرده ، بی خانمان ، مفلس ، پیزوری ، داغون ، رند ، کلک و...بود رو یک جا توی یک ساعت در قالب کارتون می داد به خوردمون . منم که مستعد دایم در حال همزاد پنداری بودم .البته با احتساب نیم ساعت قبل شروع برنامه کودک که اختصاص داشت به نشون دادن عکس گمشده ها و نیم ساعت بعد برنامه کودک که بچه هایی که دستشون توی چرخ گوشت گیر کرده بود یا آب جوش ریخته بود روشون و کلا دفرمه شده بودن 
دیگه فحش هم جواب نمی ده ... !
......
حالا چی شده افتادم به یاد بچگیامو دارم خاطراتم رو شخم می زنم ؟می خوای بدونی؟
والا راستش........
ادامه دارد

Monday, 18 June 2012

رد پا



"نکند میخواهم بمیرم؟ من که هنوز خودم را به جایی آویزان نکرده ام. باید قبل از مرگ در چیزی چنگ بیندازم. باید قبل از مردنم ناخن هایم را در خاک فرو ببرم تا وقتی مرا به زور روی زمین می کشند به یادگار شیارهایی برزمین حفر کرده باشم. باید قبل از رفتن خودم را جابگذارم. اگر امروزچیزی از خودم باقی نگذارم چه کسی در آینده از وجود من باخبر خواهد شد؟ اگر جای پای مرا دیگران نبینند، من دیکر نیستم. اما من نمی خواهم نباشم. نمی خواهم آمده باشم و رفته باشم و هیچ غلطی نکرده باشم. نمی خواهم مثل بیشتر آدم ها که می آیند و می روندو هیچ غلطی نمی کنند، در تاریخ بی خاصیت باشم. نمی خواهم عضو خنثای بشریت باشم."
بخشی از کتاب "روی ماه خدا را ببوس"نوشته مصطفی مستور



  این روزها دغدغه خیلی ها  هست .ماندن . اثر گذار بودن .غلطی کردن .  رسالتی که انجام نشده باقیمانده . زندگی که تمام می شود . درست جایی که نقطه پایان قرار می گیرد ، خطی به درازای طول زندگی ، بودنت را محو می کند .نامی که پاک می شود . بودنی میرا . ....


Sunday, 17 June 2012

تولدی دیگر

سوهان را در دست می گیرد و می پرسد:"گِرد می خواهی یا صاف؟" می گویم :"صاف" می پرسد:"فرنچ؟" سرم را به علامت تایید تکان می دهم . آرام و شمرده با لبخندی برلب  که به نظر تصنعی می اید حرف می زند:
"صفحه ناخنت چقدر کشیده است .انگشتای بلندی داری.هنرمندی؟ساز می زنی؟"
"اوهوم.ویولن زنم !"
با هیجان می گوید:" حدس می زدم .من آدمها رو از روی دستاشون می شناسم . دست آدما مث چشمشونه .دروغ نمی گه .انگشتا ، ناخنا ، حتی خطای کف دست .فالگیرایی که از کف دست تمام گذشته و آینده آدم رو می گن .یه خانمی بود که فال می گرفت وتو پارک می شست . یه چیزایی از زندگیت می کشید بیرون که مو به تنت صاف می شد .ازروی کف دست یه خانمه آدرس زنی که شوهرش باهاش رابطه داشت رو بهش گفته بود .باورت می شه ؟"
سرش رواز روی دستم بلندمی کند و به چشمانم خیره می شود. می خواهم جوابش را بدهم که تلفنم زنگ می خورد .با دستی که آزاد :است به علامت مکث اشاره می کنم و جواب می دهم: .
 "سلام عزیزم...(مکث)چطوری؟...(مکث)وااای مرسی قربونت برم که به فکرم بودی...(مکث)الو...(مکث)آرایشگاهم عزیزم...(مکث)صدات قطع و وصل می شه (مکث)...باشه .حتما .اومدم بیرون باهات تماس می گیرم ...الو...(مکث)آره .گفتم روز تولدم 
خودم رو خجالت بدم (لبخندو مکث)بازم ممنون .سلام برسون . فعلا ....
دستم را به چشمش نزدیک می کند."خوبه به نظرم همه یه اندازه ان .ببین خوبه؟راستی تولدته ؟تولذت مبارک"
دستم را از دستش جدا می کنم و نگاه سرسری به ناخنها می اندازم ."خوبه .مرسی هم بابت ناخن هم بابت تبریک تولد "
"خواهش می کنم . هنوز مونده بابا . البته دستت از اون دستاییه که خستگی آدم رو از تنش بیرون می کنه . معلومه خیلی هم اهل کار خونه نیستی یا دستات رو خوب نگه می داری...." این جمله آخر را با چشمکی ادا می کند . می خندم .حوصله جواب دادن ندارم.فکرم جایی گره خورده است .جایی در آن دور دستها. دوردستهایی که از انتهای گذشته تا انتهای آینده کشیده شده است .دست دیگر را از کاسه آب خارج می کند .  با حوصله گوشه های ناخن را می گیرد و سوهان می کشد .سرش پایین است . می توانم حدس بزنم که افکار مبهم و در همی در سرش رژه می روند . کارش را تازه در این آرایشگاه شروع کرده است . شاید به این فکر می کند که هر طور شده باید تاثیر خوبی بر مشتری داشته باشد . دارد تلاش می کند جلب مشتری کند. یک جور بازاریابی.انگشتر دست چپش می گوید ازدواج کرده است .انگار که رشته افکارش پاره شده باشد سرش را یک دفعه بالا می آورد "پس خردادی هستی؟!شوهر من هم خردادیه .آدمهای خوبی هستین .البته بعضی جاها نوشته چند شخصیتین خردادیا .اما در کل آدمهای خوبی هستین . مهربونین . شوهر من که اینطوریه" معذب بودن را می توان از لحن کلامش حس کرد . کلمه ها را با دقت کنار هم می چیند . مبادا من را برنجاند و مشتریش را از دست بدهد. با لبخندی می گویم:"انقدر ها هم خوب نیستیم . حد وسط نداریم .بین دو بی نهایت حرکت می کنیم . بعضی وقتها از این ور بوم می افتیم بعضی وقتها از اون ور..."می خندند:"آره ! وای شوهر منم اینطوریه وقتی خوبه خیلی خوبه وقتی عصبانی می شه چشمت روز بد نبینه ...ببین دوست داری این یکی رو هم . سعی کردم ناخنها رو همون قدر نگه دارم خیلی کوتاه نکنم حیفه .فقط ببین اگه مانع ساززدنت نمی شه همین قدر نگه دارم یا نه کوتاهترش کنم ."...ناخنها را باهم مقایسه می کنم .کاش می شد به همین راحتی از خطوط دست داستان یک زندگی را خواند . تا انتها .نمی دانم واقعا دلم می خواهد بدانم چه می شود یا نه .خیلی مطمئن نیستم . هیجان ندانستن را بیشتر دوست دارم ..اما واقعا اگر خطوط یک دست یا ماه تولد می توانست بیوگرافیت را بریزد روی میز اوضاع دنیا چگونه بود؟تلاشها ، شادیها ، غمها ، مرگها ، تولدها و خاطرها تکلیفشان چه 
"می شد ؟
"هان؟" دو عدد لاک در دستش گرفته و به من اشاره می کنم. نگاهش می کنم . "ببخشید چی؟"می گوید:"پرسیدم کدوم رنگ رو بیشتر دوست داری؟"کمی نگاه می کنم و چپی را نشان می دهم .راستی را زمین می گذارد . باز صدایش هیجان دارد ."خودمم این رنگ رو بیشتر دوست دارم ...شیکه .یعنی شیکتره " با دقت ناخنها را لاک می زند. دلم می خواهد از او بپرسم آیا از کارش راضی هست ؟از زندگیش؟آیا این زندگی همانی بوده که همیشه آرزو داشته است یا نه؟اینکه نانش در دستانی کسی دیگر باشد .ناخنهایش را نگاه می کنم . نامرتبند .شاید راست می گوید دستها صحبت می کنند . شاید دستهایش می گویند کارش را دوست ندارد و حتی رغبت نمی کند ناخنهای خودش را مرتب کند .  شاید به خاطر نوع کارش نمی دانم .دلم می خواهد بدانم این شوهر خردادی که عصبانیتش را دوست ندارد همان مرد سوار بر اسب سفید رویاهایش است ؟بچه دارد ؟دوست دارم بدانم چند سالش است ؟دوباره به دستانش نگاه می کنم . چیز خاصی دستگیرم نمی شود .صدای زنگ موبایل افکارم را بهم می ریزد .دوست دیگریست که تولدم را تبریک می گوید .
آرنجهایش را روی میز می گذارد و کمی به سمت جلو خم می شود :"خوش به حالت چقدر دوستات دوست دارن ."
موبایل را به سختی برروی میز می گذارم .می ترسم لاکهای خیس خراب شوند ."اوهوم.دوستم دارن "باز فکرم پرواز می کند .کاش می شد دست دوستت را که می گیری بفهمی دوستت دارد یا نه ؟یا حداقل دوستی با تو راضیش می کند یا نه ؟در همان احوال پرسی اول . همان دستی که به نشانه دوستی فشرده می شود .تقریبا به آخرین انگشت نزدیک شده . به آرامی می گویم :"من ویولن نمی زنم . شوخی کردم . فکر کردم ماجرای ویولن زن رو می دونی . به شوخی گفتم."با تعجب نگاهم می کند. کمی هم اخم می کند.می گویم:"ماجرای همون دزدی که نصفه شب داشته با سوهان قفل کرکره یه مغازه رو می بریده یکی بهش می رسه می گه چیکار می کنی؟می گه دارم ویولن می زنم . طرف می پرسه پس چرا صداش در نمیاد می گه صداش فردا در میاد ..."چیزی نمی گوید . لبخند محوی می زند . حس می کنم از شوخیم اصلا خوشش نیامده . به صندلی تکیه می دهد و در حالی که در لاکها را می بندد می گوید:"ببین خوبه .مشکلی نیست ؟اگه هست بگو .والاتموم شد ."از جایم بلند می شوم . دستم را به سمتش دراز می کنم . دستم را می گیرد .دستان خشنی دارد که در اثر کار کردن با با مواد مخصوص کمی هم زبر شده اند .
داخل صندلی ماشین فرو می روم و دستهایم راروی فرمان می گذارم . استارت می زنم . ساعت ماشین 11:30 دقیقه را نشان می دهد و من دقیقا سالها پیش در چنین روزی و در همین ساعت آغاز شدم .به دستانم نگاه می کنم . دستانی که در تمام این سالها بخش مهمی از بودنم را مدیونشانم . دستانی که براییم نوشتند، عاشقی را حس کردند ، شرم دیدگانم را پشتشان پنهان کردم ، با آنها جنگیدم واز همه مهمتر با آنها حرف زدم درست آن هنگام که صدایم در گلویم مرده بود....می روم و همچنان فکر می کنم اگر خطهای دست ،دستنوشته تقدیر را می نمود  چه ها که نمی شد....