سالها پیش که توی یک شرکت کار می کردم یه آبدارچی داشتیم که مصداق کامل سوهان روح بود .دریغ از یک ذره نظافت ، ظرافت ؛ نظم و یا هر چیز دیگه ای که مختص شغل شریف چای رسانیه .از قضا از من هم خیلی بدش می اومد . کمی هم تقصیر خودم بود .زیادی بهش گیر می دادم . گیر که نه اولش تذکر بود . مثلا هر وقت برای من چای می آورد یه تار سیبیل شازده هم توی لیوان داشت شنا می کرد بعد از کلی تذکر دادن که مطمئنم درست دم در اتاق سیبیلش رو می کند و می نداخت توی لیوان به این نتیجه رسیدم خودم برای خودم چای بریزم . یک پار که رفتم توی آشپزخونه دیدم از سماور صداهای تلق تولوق عجیبی می یاد درش رو که برداشتم از دیدن اون صحنه داشتم سکته می کردم . دو تا تخم مرغ انداخته بود تو آب سماور که همزمان آب پز شن !!!این کاررو گویا با تن ماهی هم کرده بود !!!بماند که چه داد و هواری کردم من اون روز و بعد از کلی صحبت کردن اخمهاشو کرد تو همو گفت :"خانم مهندس! من که می دونم شما می خوای من از اینجا برم و کار منو ازم بگیری..ولی نکن این کارو من رو از نون خوردن ننداز!!!!!"تصور کنین که فکر می کرد من می خوام جاشو بگیرم . با همون تی هم که توالت رو می شست اتاق من رو تی می کشید ....یک بار هم توی سالاد الویه مدیر عامل شرکت آب ریخت و گرمش کرد!!!!وای که چقدر قیافه مدیر عاملمون بعد از دیدن ظرف غذاش دیدنی بود . البته بگم همین شازده باعث شد که آوردن غذا از خونه منتفی شه واز اون به بعد شرکت خودش غذا می داد...خیلی ها هم خودشون دیگه برای خودشون چای می ریختن . شاید بپرسین چرا دوستمون با این همه شیرین کاری اخراج نمی شد . خوب بذارید پای دل رحمی جناب رییس که دلش نمی اومد ایشون رو از کار بر کنار کنه . خلاصه دوستمون چون هرروز کارش کمتر و کمتر می شد وقت مطالعه پیدا می کرد. تا اینکه یگ بار یه مهمون از آلمان داشتیم . به محض وارد شدن شازده مورد نظر پرید دم در و در کمال نا باوری با انگلیسی تقریبا سلیس طرف رو دعوت کرد بیاد تو !!!!!فک همه به زمین رسیده بود . ...و بدین ترتیب مستر تی بوی مذکور با استفاده بهینه از زمان حفظ شده از کارهای نکرده مدارج ترقی رو یکی پس از دیگری طی کرد و فکر کنم بعد گرفتن لیسانس الان داره واسه فوق لیسانس اقدام می کنه .....این داستان رو گفتم واسه اونایی که می گن ایران سرزمین فرصتها نیست !!!دیدین هست ؟؟؟؟!!!
Friday, 8 June 2012
Wednesday, 6 June 2012
مرکبات ترکیبی
کلا از بین میوه ها مرکبات را بیشتر دوست دارم .از نارنگی گرفته تا نارنج و پرتقال و لیمو چه از نوع ترش و چه شیرینش ....ترشش که کنار کباب نباشد دچار کمبود می شوم . کمبود عاطفی...یک جای زندگیم می لنگد .کباب و لیمو ترش ، گپ دو نفره دارد و دل ضعفه پس از ترشی لیمو، چای می طلبد و کمی نبات !چای را سر می کشم و طعم گس زندگی را مز مزه می کنم و فکر می ...کنم پرتقال تو سرخ دل خون دارد و طعم عسل ..بر عکس لیمو شیرین که روی شیرین نشان می دهد و چه زود تا ته قلبش تلخ می
شود..عجیب است نه ؟ ..کار خدا را می گویم .
از بین میوه ها مرکبات را بیشتر دوست دارم . نه به خاطر آنکه درس زندگی می دهند و خاصیت دارند . نه .سلیقه ام این است .عاشق نارنگی هستم . چون راحت پوست کنده می شود و می توانی راحت نصفش کنی..به یک اشاره ..آن وقت دستت را دراز می کنی به نشانه تعارف ...آخ چقدر مزه می دهد که دستت را رد نکند.اگر هم رد کرد چندان مهم نیست دستانت را بو می کنی و شامه ات را عادت می دهی به رایحه رد شدن ...به طرد شدن ....شاید هم به جور دیگر فکر کردن که شاید طفلی بر خلاف تو مرکبات را دوست ندارد."اختلاف سلیقه" شاید هم از صبح که از خانه بیرون آمده دل درد داشته ...تو چه می دانی؟؟عجیب است نه ؟؟؟این قضاوت سریع را می گویم ...
تا حالا بالنگ خوردی؟پوست کندنش پروسه ایست ...کلی جان می کنی آخرش همان طعم لیمو ترش خودمان را می دهد تازه کمی بی طعمتر...زیادی هیکل گنده کرده اما طعم و مزه اش تقلبیست .از خودش هیچ چیز ندارد .آخرش هم همین پوست کلفتش می شود مربا عجیب است نه ؟حدس می زدم که این یک مورد برات عجیب نباشد حق داری . برای من هم عجیب نبود . پرسیدم که ببینم چقدر
اختلاف سلیقه داریم ؟؟!!!!..؟ ..
بدم نمی اید ترکیبی از این مرکبات را با هم امتحان کنم ...اصلا شاید می باید ترکیبشان کرد برای همین هم است که بهشان می گویند "مرکبات"...هوم؟
شود..عجیب است نه ؟ ..کار خدا را می گویم .
از بین میوه ها مرکبات را بیشتر دوست دارم . نه به خاطر آنکه درس زندگی می دهند و خاصیت دارند . نه .سلیقه ام این است .عاشق نارنگی هستم . چون راحت پوست کنده می شود و می توانی راحت نصفش کنی..به یک اشاره ..آن وقت دستت را دراز می کنی به نشانه تعارف ...آخ چقدر مزه می دهد که دستت را رد نکند.اگر هم رد کرد چندان مهم نیست دستانت را بو می کنی و شامه ات را عادت می دهی به رایحه رد شدن ...به طرد شدن ....شاید هم به جور دیگر فکر کردن که شاید طفلی بر خلاف تو مرکبات را دوست ندارد."اختلاف سلیقه" شاید هم از صبح که از خانه بیرون آمده دل درد داشته ...تو چه می دانی؟؟عجیب است نه ؟؟؟این قضاوت سریع را می گویم ...
تا حالا بالنگ خوردی؟پوست کندنش پروسه ایست ...کلی جان می کنی آخرش همان طعم لیمو ترش خودمان را می دهد تازه کمی بی طعمتر...زیادی هیکل گنده کرده اما طعم و مزه اش تقلبیست .از خودش هیچ چیز ندارد .آخرش هم همین پوست کلفتش می شود مربا عجیب است نه ؟حدس می زدم که این یک مورد برات عجیب نباشد حق داری . برای من هم عجیب نبود . پرسیدم که ببینم چقدر
اختلاف سلیقه داریم ؟؟!!!!..؟ ..
بدم نمی اید ترکیبی از این مرکبات را با هم امتحان کنم ...اصلا شاید می باید ترکیبشان کرد برای همین هم است که بهشان می گویند "مرکبات"...هوم؟
Friday, 1 June 2012
چت واژه
می نویسی:
دلم برایت تنگ شده. چطوری دوست قدیمی؟ این فاصله ها چیزی از دوستیمان کم نکرده ...آخ نمی دانی چقدر دلم هوایت را کرده .هوای تو ! بنیشینیم با هم گپی بزنیم . مثل ایام قدیم . من کیکی بخرم تو چای دم کنی... غیبت کنیم برای هم لطیفه بگوییم . از آرزوهایمان که محقق شد بگوییم . از آنچه از دست رفت از آنچه به دست آمد . از هوا از زمین ....
تو می نویسی تمام حست را و آنچه می شنوی تنها صدای تکراریست : تلق تلق تلق تلوق!!!...ضرب آهنگ انگشتان برروی دکمه های کیبورد... شاید اینطور بهتر باشد . واژه ها نمی لرزند . چت واژه ها با بغض ناشی از دلتنگی نمی لرزند!!!!.
دلم برایت تنگ شده. چطوری دوست قدیمی؟ این فاصله ها چیزی از دوستیمان کم نکرده ...آخ نمی دانی چقدر دلم هوایت را کرده .هوای تو ! بنیشینیم با هم گپی بزنیم . مثل ایام قدیم . من کیکی بخرم تو چای دم کنی... غیبت کنیم برای هم لطیفه بگوییم . از آرزوهایمان که محقق شد بگوییم . از آنچه از دست رفت از آنچه به دست آمد . از هوا از زمین ....
تو می نویسی تمام حست را و آنچه می شنوی تنها صدای تکراریست : تلق تلق تلق تلوق!!!...ضرب آهنگ انگشتان برروی دکمه های کیبورد... شاید اینطور بهتر باشد . واژه ها نمی لرزند . چت واژه ها با بغض ناشی از دلتنگی نمی لرزند!!!!.
ترسهای کهنه - زخمهای نو
برای رسیدن به بالای گنبد کلیسای واتیکان می باید بعد از پیاده شدن از اسانسور مسیری رو با پله طی می کردم. پله ها رو تند تند می دویدم تا زودتر به نوک گنبد برسم . پشت سرم خانم و آقای پیری بودن که به سختی پله ها بالا می اومدن . همیشه این نامیرا بودن شور زندگی در میان این مردم برام جالب بوده ...به سمت گنبد که نزدیکتر می شدم پلکان باریک و باریک تر می شد . تا جاییکه پهنای پلکان تنها به اندازه عبور یک نفر شد . مسیر انقدر باریک بود که رد پا ها در یک مکان ثابت قرار می گرفت . پله های سنگی در اثر رفت وآمد تنها در یک نقطه ساییده شده بودن . احساس کردم نفس کشیدن برام داره سخت می شه . پاهام می لرزید . خواستم بر گردم اما مسیر باریک و دو نفری که پشت من حرکت می کردن اجازه این کارو ندادن . سر گیجه و تهوع . چشمانم سیاهی می رفت . دستام رو به دیوار تکیه دادم .می لرزیدم . صدایی از پشت سر گفت :چیزی شده ؟کمک می خوای؟ خانم و آقای پیر به من رسیده بودن . دهانم خشک شده بود . زبونم رو به سختی از سقف دهانم جدا کردم و گفتم :من ترس از فضای بسته دارم .....
با کمک آن دو نفر خودم رو به بالای گنبد رسوندم . نمی دونم چند وقتی یک گوشه نشسته بودم .سرم رو میون دستام پنهان کرده بودم . مسافری بودم که در زمان سفر می کرد . به سالهای دور. به سالهای کودکی....سالهایی با موزیک متن تکراری با واژه های تکراری تر :وضعیت قرمز ...وضعیت سفید....آژیر گوش خراش و بعد هم "پناه گاه " ....جایی تاریک و خفه که می تونست زیر زمین خونه ، زیر پله و یا پناه گاه تاریک و نمور مدرسه باشه ..جیغ می زدیم و می دویدیم و هر کس یک گوشه ای جا گیر می شد . چقدر حس بدی داشتم . دوست داشتم زیرآوار بمیرم اما حس خفقان پناهگاه رو تجربه نکنم .
خانم و آقای پیر بعد از اینکه مطمئن شدن بهترم به سمت پایین حرکت کردن .کمی اب نوشیدم . هنوز پاهام سست بود . به سختی برخاستم .منظره زیر پا ارزش بالاآمدن رو داشت .چشمام رو می بندم . می خوام این منظره زیبا رو در خاطرم ثبت کنم . ...
صدای انفجار ؛ موشکهایی که ردشون رو به وضوح توی آسمون می شد دید . پدر که من رو هراسون و سراسیمه بغل می کرد و به سمت زیر زمین می دویید...چشمانم را باز می کنم . سالهاست جنگ تموم شده ...اما ترس کهنه اش هرروز زخمهای تازه ای به دل من می زنه . اینجا .این سوی دنیا . در بلندترین نقطه رم . در واگنهای شلوغ متروی وطنی ، اسانسورهای کوچک و هر فضای بسته باریکی که من رو به یاد پناه گاه بیاره ....
ترسهای کهنه ...زخمهای نو و نسل من ......
Thursday, 31 May 2012
دلبرانه
این روزها از این در و آن در همه از جمله دوستان آشنایان ، همسایه ها ، کسبه محله ، اتفاق و تقدیر و حتی خود خدا دست به دست هم دادن تا این حقیر را به خانه بخت بفرستن بلکه سرو سامانی بگیرم.هر چه جز می زنم و عجز و لابه که من را بی خیال شین اونی که من می خوام و اونی که منو بخواد تو هیچ دکون عطاری یافت می نشود به گوششان نمی رود که نمی رود.القصه ، در همین راستا چندی پیش به پیشنهاد یکی از دوستان قرار شد من با آقایی آشنا شم که به نظر دوست عزیز بسیار با کمالات و از خانواده اصیل و پولدار بودند. من هم قبول کردم. قرار شد که تلفنی قرار ملاقات بگذاریم. بگذارید آقای ایکس صدایش کنم. آقای ایکس تماس کرفتن و از لحن صدا و کلمات معلوم بود که بسیار لفظ قلم هستن اما نمی دونم چرا بعدسومین جمله از ش پرسیدم:
من: شما تا حالا تو زندگیتون کتاب هم خوندین؟ غیر از کتاب درسی؟
آقای ایکس: خیلی نه
من: می شه اسم دو تا شو بگین:
!!!!!!آقای ایکس: بلندیهای بادگیر و بامداد خمار
من: شرمنده ، می شه یکی دیگه هم بگین؟
آقای ایکس: درس می پرسی خانوم معلم؟( این را در حاشیه بگم که هر کی به من می رسه در همان روز اول معلم بودنم را به رخ می کشه. انقدر حس بدی دارم که فکر می کنم دیگر معلمی شغل انبیا نیست .شغل ... هاست)
آقای ایکس: راستش همین دو تا رو بیشتر نخوندم .من خیلی به کتاب اعتقاد ندارم.فکر می کنم زندگی بهترین معلمه.منی که تو اجتماعم دیگه همه واسم کتابن!!!!تازشم اصن حس خوندن ندارم. همه واحدامم پول دادم نمره گرفتم.دو تا از استادامم خانوم بودن عاشقم شدن همین جوری نمره دادن....من: اما من کتاب زیاد می خونم
آقای ایکس : خوبه .زن آدم با کمالات باشه با کلاسه
من: جدی؟ دیگه چه هنرایی داری؟
آقای ایکس : پیانو هم می زنم...
من" جه خوب.
بعد یهو یه صدای دنگ و دونگی اومد که فکر کردم یه گربه داره رو کلاویه های پیانو خر غلت می زنه .
آقای ایکس یه لخندی زد بعد گفت البته دستم هنوز گرم نیست الان.
من:الان که شما این صدا رو در آوردین ساعت 10 شبه. کسی خواب باشه که زهره اش می ترکه...
خوشش نمی آِد.
آقای ایکس: از موسیقی هیچی سر در نمی آری نه؟
من : نه من فقط گوش می دم.
از اینترنت خوشش نمی امد. اما فیس بوک را دوست داشت و ای میل نداشت !!!!اما موبایلش آی فون بود!!! همه اینها را گفت. باورتان می شه؟؟؟؟
.خلاصه سرو ته مکالمات رو هم آوردم.گفت فردا هم رو حضوری ببینیم
مودبانه سعی کردم که فرار کنم نشد.در ضمن چون خیلی ها اعتقاد دارن که من به همه جفتک می زنم گفتم این یک بار پایم رو غلاف کنم ببینم چی می شه .
خلاصه فردا اومد با یک بی .ام . دبلیو 530 . اما عین شتر از تو ماشین تکون هم نخورد خواستم بی خیالش شم اما نمی دونم چه کرمی من رو کشاند.داخل ماشین نشستم.جوری نشسته بود که ساعت رولکس چند میلیونیش معلوم باشد.
گفتم : ساعت قشنگی داری.
گل از گلش شکفت . گفت : 13 میلیون پولشو دادم.
من: 13 میـــــــــــــــــــــــلیون؟؟؟من پارسال چین بودم . اگه می شناختمت واست میاوردم. اونجا 5 هزار تومنه همین .منم فکر کردم 5 هزار تومن خریدی
دلش می خواست همونجا پرتم کنه پایین. از نوک دماغ تا پس کله اش سرخ شده بود.
آقای ایکس: پس برند شناس هم نیستی؟من خیلی برام مهمه خانومم برند پوش باشه ها..
من:(چشمهایم را تاجاییکه جا داشت باز کردم و ذل زدم به او) نه بابا!!!چه جالب
این را دیشب هم گفته بود.من هم گشتم عادی ترین لباسم که از این مانتو شلوارهای چروک بود پوشیدم. انکار از دهن سگ کشیده بودن بیرون.اما صادقانه بگم نمی دونستم زیر بغلش پاره است. که از نگاه او به زیر بغلم وقتی دستانم را تکون می دادم و حرف می زدم فهمیدم.
خلاصه کلی از پولش گفت. از اینکه قبل این ماشین یک بی .ام .دبلیو سری 7 داشته که فقط او داشته .اما فروخته چشم نخوره. بعد این هم چون می خواد خانواده تشکیل دهد بنز اس می خرهوکلی لباس مارک دارهو......من هم از نظر او دیوانه بودم که این همه درس خوندم به جای اینکه یاد بگیرم به سر و وضع خودم برسم. کلا با کار کردن خانومها مخالف بود. بودن زن در اجتماع رو بد می دونست. از این گفت که همه دخترها عاشق ماشینش می شن و خیلی مکش مرگ ماست کلا و خاطر خواه زیاد داره و اصولا دخترها از او خواستگاری می کنن و برای اینکه نکنه من از خاطرم بره چند باره تاکیید کرد پول زیاد داره.بعد یک سی دی گذاشت که پیانو بود و سنتور گفت پیانواش را خودم زدم و تارش را دوستم.گفتم: پیانو با سنتوره نه تار.گفت نه تاره.کلی بحث کردیم.پرسیدم اون سازی که می زد دو تا چوب هم داشت که با چوبها به سیم می کوبید .گفت : آره.من هم گفتم : آهان حق با شماست تاره!!!!! بعد گفت: در مورد موسیقی نظر نده .چون هیچی نمی دونی.بعدسی ی را عوض کرد .
تمام این حرفها را هم با تکان زیاد دستم می زدم که زیر بغل پاره ام بیشتر معلوم شود.آی تو اعصابش بودم!!!
پیشنهاد داد بریم ناهار رودر نایب چالوس بخوریم .من یک کم نگاهش کردم و پرسیدم: شما که دزد نیستی؟ با تعجب گت نه.گفتم: قصد بدی هم که نداری؟ جای خاص که نمی ریم : گفت نه .خلاصه خیالم راحت شد .راه افتادیم ناهار را در جاده چالوس بخوریم.
من: اگه می دونستم می ریم جاده دوتا ساندویچ درست می کردم.پتو هم میاوردیم پهن می کردیم کنار جاده. کیفش بشتر بود.
آقای ایکس: از این کارهای بی کلاس هم می کنی؟
من : بی کلاس نیست که کیف می ده کلی .می تونی پیژامه هم بیاری که می شینی زمین راحت باشی. بعد شروع کردم با ابی" شب که می شه به عشق تورو" خوندن .غلط غولوط.سر راه هم انقدر گیر دادم که من باید برم دستشویی دم یه طویله نگه داشت . اما نفهمیدم چه جوری کارمو کردم پریدم بیرون .چون می ترسیدم منو جا بزاره بره..خلاصه نم بارونی هم گرفت . گفت: من عاشق بارونم .تو چی:
من: منم همینطور این سان روفتو باز کن.
آقای ایکس: بارون میاد آخه...خیس می شیم.
من : ا...پس چیه بارونو دوست داری ؟ همین خیس شدنش خوبه.
آقای ایکس: روکش ماشین خیس می شه
من: به به .خسیس هم هستی
خلاصه با اکراه سان روف رو باز کرد.منو داشته باشین که قطرههای بارون رو مژه هام و ریملهام که هی می ریخت پایین.تازه چون ترافیک هم بود کفشهامو در آوردم چهار زانو نشسته بودم. کارد می زدی خونش در نمی آمد. به نشانه اعتراض سان روف را بست .که خدا خیرش بده داشتم یخ می کردم. اگه بحث مسخره بازی نبود عمرا تو اون بارون همچین در خواستی می کردم.
خلاصه اون کمی از تجربیاتشو دوست دخترای سابقش که همه مانکن بودن و از ویلاشون و همه چی گفت .2تا بحث علمی هم کرد که فکر کنم صبح از یه روزنامه حفظ کرده بود چون اصلا نفهمید چی گفت. رفتیم نایب چالوس. جاتون خالی من چلو کباب خوردم با پیاز اون جوجه کباب خورد. نصف غذاشم گذاشت که کلاس بزاره.الته من هم هی چنگال می کردم تو بشقابش از جوجه ها بر می داشتم. صورت حساب را که آوردند جوری گذاشت که من ببینم. من گفتم می خوای من حساب کنم؟ خندید و گفت دفعه بعد ان شاالله...بعد بقیه پولش را که آوردن همه پول را برداشت دریغ از یک ریال انعام. به دربان دم در هم من انعام دادم. دو تا فحش "کش دار " هم به دربان داد که اینها ماشین من را که دیدن می خوان سرکیسه ام کنن. موقع برگشت بارون تند تر شده .اما سان روف همچنان باز بود. این بار چون من پیاز خورده بودمو یه بند حرف می زدم. ازش پرسیدم اوقات فراغتتش چه کار می کنه. گفت با بچه ها قلیان می کشن. از نیمه راه دیگر حرفم نیومد. او هم از فرصت استفاده کرد و گفت که چقدر پول داره!!!! برای صدمین بار البته ..رسیدیم دم خونه. تشکر کردم. گفتم که خیلی خوش گذشت . اون هم گفت به او هم خوش گذشته و تا حالا کسی رو شبیه من ندیده!!!!!!
با کمال تعجب دو روز بعد تماس گرفت . گفت از من خوشش آمده .ازش عذر خوای کردم و یک جورایی فهموندم که من به درد شما نمی خورم . شما حیف می شید!!!. اون هم کمی فکر کرد و گفت حق با شماست.....
تا ماجراهای دلبرانه بعدی .فعلا خداحافظ.
اندر احوالات همسایه داری
کلا کوچه ما چهار تا خونه داره که دست بر قضا و بر حسب پیشامد اتفاقات نادر ، سه تا از این چهار خونه همزمان اقدام به تخریب و ساختن مجدد کردن .لازم نیست که ذکر کنم که بد حادثه تنها خونه ای که تصمیم گرفته سر پا بمونه همین خونه فکسنی ماست .یک خونه قدیمی که از تمام درزو دورزاش علاوه بر سوز انواع و اقسام جونورها به زودی میان بیرون . اینها که هیچ تازه هر کلنگی که ساختمونهای مجاور می کوبن یه ترک ناقابل به دیوار ما ظاهر می شه . از اینها گذشته کوچه پر شده از انواع و اقسام کارگرهای زحمت کش از هر قبیله ای که با توجه به کثرت بانوان خوش برو رو در ساختمون ما لازم نیست که بگم چه وضعیت بغرنجی داریم برای تردد!!!!اما اصل مطلب اینه که ده سال پیش ما اولین ساختمونی بودیم که تصمیم به تخریب و نوسازی گرفتیم که مثل تمام کارهای تیمی در ایران به سرانجام نرسید . از اون سال به بعد هر سال جلسه با محوریت تخریب و نوسازی برگزار شد و در نهایت هم با دعوا و مرافه بی هیچ نتیجه ای تموم شد . تا اینکه امسال شرایط فعلی پیش اومد و یک تکون اساسی به همه داد و دوباره پرونده خاک خورده ده ساله رو کشید بیرون . همه راضی به ساخت شدن الا دو نفر . یک می گه :اینجا داره تجاری می شه دو سال صبر کنین به چندین برابر قیمت می تونیم زمین رو بفروشیم . یکی دیگه که از بیخ تعطیله می گه : من نه می فروشم نه می سازم مگه اینکه وقتی ساختین یه انباری اضافه به من بدین !!! " خیلی دلم می خواد بدونم این با یه انباری اضافه چه می کنه ؟الان هم یه انباری بیشتر از بقیه داره که با دست کاری توی سندش بعد فوت صاحب قبلی اون رو به چنگ آورده . نمی دونم این همه انباری رو می خواد چیکار؟؟؟فکر کنم آدم می کشه میاره جنازه هاشون رو اونجا دفن می کنه !!!!
خلاصه الان تکلیف یک خونه با زمین بزرگ تو بهترین جای تهران رو باید دو تا آدم پچل تعیین کنن . .....با خودم فکر می کنم چرا بعضی از آدمها زندگی کردن و لذت بردن ازش رو بلد نیستن ؟؟ چرا بعضی ها انقدر حرص می زنن و طمعکارن که فکر فرداشون امروزشون رو انقدر بی رنگ و رو می کنه ؟؟؟همین دوست مون که انباری اضافه می خواد -مثل الیور تویست که غذای اضافه می خواست - همه وسایلش رو از پای دیوار جمع کرده که اگه خدای نکرده در اثر ضربه های خونه بغلی دیوارش ریخت اثاثش صدمه نبینن!!!!
خلاصه الان تکلیف یک خونه با زمین بزرگ تو بهترین جای تهران رو باید دو تا آدم پچل تعیین کنن . .....با خودم فکر می کنم چرا بعضی از آدمها زندگی کردن و لذت بردن ازش رو بلد نیستن ؟؟ چرا بعضی ها انقدر حرص می زنن و طمعکارن که فکر فرداشون امروزشون رو انقدر بی رنگ و رو می کنه ؟؟؟همین دوست مون که انباری اضافه می خواد -مثل الیور تویست که غذای اضافه می خواست - همه وسایلش رو از پای دیوار جمع کرده که اگه خدای نکرده در اثر ضربه های خونه بغلی دیوارش ریخت اثاثش صدمه نبینن!!!!
مردم عجیبی هستیم و عجیبتر هم می شیم ........
پشه
گاهی وقتها با خودم فکر می کنم چی می شد اگه خدا پشه ها رو لال می آفرید ؟یا حداقل بهشون یاد می داد با دهن پر حرف نزنن؟یا اینکه اونها هم یکی رو داشتن تو مایه های دکتر شریعتی خودمون که جمله های قشنگ بگه و بهشون می گفت این زندگی که برای تو دوست عزیز پشه دقیقا دوروزه ارزش نداره که به حرص و طمع بگذره ...تو که با یه قطره خون سیر می شی دیگه انقدر دور سرو کله ملت نچرخ ....یا این بدن به این پهناوری چرا بی خیال نوک دماغ و کف پا نمی شی؟؟؟این جاها هم شد جا واسه نیش زدن ؟؟؟ کلا خیلی سوال در مورد پشه ها دارم .....
Subscribe to:
Posts (Atom)