دلم می خواد یه کتاب بنویسم و اسمشم بذارم «گیلاس» یا خیلی حالا بخوام به
خودم فشار بیارم «گیلاس نامه »همین عکس کاورم بذارم رو جلدش. همین که
کتاب رو بگیری دستت آب لب و لوچت راه بیوفته . همون حس خوب در اولین
برخورد ...توشم مهم نیست چی بنویسم .از پایین بودن سرعت نت توی گینه
بیسائو یا دلیل افسردگی پشه های بولیوی...یا اثر ختنه زنان در سومالی بر
سونامی ژاپن .مهم نیست. اون گیلاسای قرمز آویزون از درخت تاثیرشو می ذاره
برروی خواننده .هدفم چیه؟ ترویج جاذبه های بصری؟یا حمایت ازگیلاس کاران
؟راستش بهش فکر نکردم .ولی اگه این کارو کنم حتما از یه« باغ گیلاس دار»
می خوام اسپانسرم شه .حداقل مصرف گیلاس یک سالمون رو تامین کنه ! بعدش یه
نقد می نویسم برای کتاب خودم با اسم مستعار. که آقایون و خانومای نویسنده
! ببینین طرح جلد چه تاثیری داره روی فروش و اقبال کتابتون .اونوقت
دوستای طراحمم کلی بهم افتخار می کنن. تازه کلی آدم روشن فکر پیدا می شن
»میان می گن« دم خانم نویسنده گرم ! این گیلاس استعاره از دوران تعلیق و
آویزونی ِ حال حاضر بشریته !
البته دردسرهایی هم دار .«کیارستمی» می تونه مدعی شه که از «طعم گیلاس»ش
ایده گرفتم بی اینکه از اون یادی کنم .اونوقت نمی تونم کتابم رو به چندین
زبان زنده دنیا ترجمه کنم . احتمال «سو»شدنش هست....
خوبه که آدم همه جوانب رو در نظر بگیره قبل شروع هر کاری.راستی! این
آلبالو در قبال گیلاس حقش ضایع شده ها !اقبال عمومی گیلاس در مقایسه با
آلبالو خیلی بیشتره . درست مث اینکه توی یه خانواده یه بچه از اون یکی
محبوب تر باشه .اووف! خیلی حس بدیه .اصن نمی دونم اسم خانواده شون «گیلاس
سانان»ه یا «آلبالو سانان»؟خیلی مهجور مونده این «آلبالو»...البته این
نظر منه می تونه درست نباشه .حتی می تونه محترم نباشه . آخه می دونین کلا
آدمایی که گیلاس دوست دارن و به قول همین آقای کیارستمی عاشق «طعم
گیلاس»ن دنیا رو از یه منظر دیگه می بینن. خیلی درگیر حرف مردم نیستن !
نه اینکه نامهربونی ناراحتشون نکنه نه !اتفاقا زود هم می رنجن .خوب هر
چی نباشه گیلاس خورده ان .طعم شناسن ولی خوب زود به دل می گیرن زودم
یادشون می ره . به بیان دیگه صفر تا صد فراموشیشون در حد صدم ثانیه اس.
حتما کتاب «گیلاس» رو تقدیم می کنم به یه کسی. نمی دونم کی. باید بنویسم
بعد فکر کنم ببینم کی. مهم نیست کی باشه .ولی تقدیمش می کنم .می شه از
اون دسته کتاب «تقدیمیا». خوبه . دوست دارم یکی هم غیر خودم با کتابم ذوق
کنه .همین که اسمش میاد تو کتاب .توی همون صفحه های اول انگار نشسته
تنهایی یک تن گیلاس خورده ....اونم گیلاسی که خودش نخریده .تقدیمی بوده
....
واسه پشت جلد هیچ ایده خاصی ندارم .شاید همین طور سفید و خالی
بندازمش.شاید شماره ملیم رو 200بار سر و ته بنویسم پشت جلد .اون وقت اون
وسط یه عدد 8 یه گوشه بگنجونم .چرا 8؟همینطوری.چون شماره ملیم عدد 8
نداره .تنها عدد شماره شناسنامه ام که توی شماره ملیم وجود نداره همین
عدد 8ئه .تازه 8 سرو تهش با خودش فرقی نداره .فقط خودمم که می فهمم سر و
ته نوشته شده . یه چیزی که صد در صد خودم فهمیدم !!خوبه نه ؟خوب واضحه که
اعداد باید انگلیسی باشن اگه فارسی باشن اونوقت 8 پشت رو می شه 7...تمام
جذابیتش از بین می ره ...
برم برم کتابم رو بنویسم ...
Sunday, 30 June 2013
Saturday, 23 March 2013
باشد که سال نو مبارک باشد
هرسال ، همین موقع ها ، همین چند سانتی متر مانده از دور نزده به گرد
خورشید ، دلم مچاله می شود . تنگ می شود .برای آنان که نیستند .دورند
.رفته اند. دل من کوچک می شود و جای خالیشان بزرگ .به وسعت تمام لحظه های
خوش با هم بودن .دلم هوای آغوش پدر را می کند. دلم لک می زند برای پچ پچه
های خاله زنکی با دوست صمیمی . آن عیدی اول را که از دست پدر بزرگ و مادر
بزرگ می گرفتم .هر سال همین موقع ها دل تنگی امانم نمی دهد .هرسال همین
موقع ها حین دعای تحویل سال دلشوره دارم مبادا کسی از قلم افتاده باشد .
و من به بیکرانی تمام این دلتنگی ها خوشبختم که تو را داشته ام .
دوست من ! امیدورام امسال آن سالی باشد که انتهایش ، از آن به عنوان یکی
از بهترینها یاد کنی.پر از آنچه دوست داری.
مرا در دعایت یاد کن . ببخش اگر لحظه ای آن نبودم که انتظار داشتی.مرا به
خوبیهایت ببخش.
خورشید ، دلم مچاله می شود . تنگ می شود .برای آنان که نیستند .دورند
.رفته اند. دل من کوچک می شود و جای خالیشان بزرگ .به وسعت تمام لحظه های
خوش با هم بودن .دلم هوای آغوش پدر را می کند. دلم لک می زند برای پچ پچه
های خاله زنکی با دوست صمیمی . آن عیدی اول را که از دست پدر بزرگ و مادر
بزرگ می گرفتم .هر سال همین موقع ها دل تنگی امانم نمی دهد .هرسال همین
موقع ها حین دعای تحویل سال دلشوره دارم مبادا کسی از قلم افتاده باشد .
و من به بیکرانی تمام این دلتنگی ها خوشبختم که تو را داشته ام .
دوست من ! امیدورام امسال آن سالی باشد که انتهایش ، از آن به عنوان یکی
از بهترینها یاد کنی.پر از آنچه دوست داری.
مرا در دعایت یاد کن . ببخش اگر لحظه ای آن نبودم که انتظار داشتی.مرا به
خوبیهایت ببخش.
Wednesday, 16 January 2013
اندرزانه یا شاید هم اندرزگو و یا پندانه و یا پندرزگو
من اگه بچه داشتم و قرار بود یه روز بشینم و نصیحتش کنم این اولین اندرزم بهش بود :
فرزندم در زندگی دو چیز را از زندگیت حذف نکن جیب و کیف ...لباس بی جیب را بر خود حرام کن و کیفهای متعدد بخر...چرا که در روز مبادا این پولهایی که در جیبها و کیفهایت جا مانده اند تنها منجی تو خواهند بود
Sunday, 30 December 2012
ازدحام آلوده
اتوبان را به سمت جنوب حرکت می کنم .6 صبح دارد آخرین نفسهایش را می کشد ...هوا روشن شده .دنبال موسیقی مورد علاقه ام می گردم .از بین این همه آهنگ ردیف شده، تنها یکی را دوست دارم .عدد ترکش را فراموش کرده ام .چند ترک به عقب می روم .نه نیست .چند ترک به جلو .باز هم نیست شاید فولدرش این نباشد .بی خیالش می شود .به فولدری رسیده ام که خواننده اش اول هر ترک خودش را اسم می برد و می گوید با کی «فیت»کرده است شاید هم شده است .نمی دانم .با خیلی از این واژه ها بیگانه ام.مثلا ما مهمانی می رفتیم اینها پارتی می کنند.یا مثلا جواب یک سوال ساده مانند «این را خودت خریدی؟»تنها یک «آره »و یا «نه »بود که جاییش را داده است به «فکر کن خودم نخریده باشم؟!»...جواب سوال یک سوال دیگر...چه میدانم .دوره زمانه عوض شده است
دوره «ما»ودوره «اینها».
گلویم می سوزد .هوا به شدت آلوده است .پرازذرات معلق.ذرات بلاتکلیف اما با هدف .ذرات رها شده از اگزوز ماشین جلوئی.شاید هم کناری.به اتومبیل کنار دستم نگاه می کنم .راننده اش از چند ثانیه پشت چراغ نهایت استفاده را با خواندن روزنامه می برد.
صدای زوزه لنت ماشین در پس زمینه صدای نا موزون خواننده هم گم نمی شود. لنت نو است اما گویا به قول تعمیرکارم به من انداخته اند .تقلبی است .صدا می دهد .ناله می کند . صدای اعتراض ماشین است به جنس بنجل .همین روزها می روم سراغ
فروشنده و اعتراض می کنم .اگر زیر بار نرفت شاید مثل همین لنت جیغ بکشم!.فکر کنم جواب بدهد.
فاصله ماشین عقبی را در آینه چک می کنم . راهنمای چپ می زنم و به راهم ادامه می دهم . سرعتش را به ناگاه زیادمی کند.ماشین عقبی را می گویم.. بی وقفه نور بالا می دهد!می گذارم رد شود . قصد تغییر خط هم نداشتم . تفریح این ساعت من است .هرروز صبح . راهنما یعنی :راننده عقبی تند تر برو !
جای همیشگی پارک می کنم .با شالگردن صورتم را می پوشانم .سگ نگهبان سیاه و زشت پارکینگ، مثل هرروز همراهیم می کند.آمده سهمیه امروزش را بگیرد. سوسیس دوست دارد.دمش را تکان می دهد و یک گوشه ولو می شود.
لیوان چایش را بر می دارد و کنار دستم می نشیند.با یک دستش لیوان را گرفته و با دست آزادش دست آزاد از لیوان مرا محکم می چسبد.سرش را روی شانه ام می گذارد و صدای هق هق گریه اش اتاق را پر می کند.لیوان رها شده از دستش چند تکه می شود و لکه های چای بر روی شلوارم نقش می بندد.سرم را بالامی گیرم . سقف را نگاه می کنم و تا 5 می شمرم .قطره اشکی که قصد رها شدن داشت همانجا خشک می شود.صورتش را با دو دستم می گیرم و اشکانش را با شستم پاک می کنم .اشکهایش داغ است .شاید هم دستان من زیادی سردند.از داخل می لرزم .از این حال بیزارم .از این حس کندن. از این درد دوری. از این خداحافظی که تعدادش از سلامهای زندگیم بیشتر شده است .
مقنعه اش را مرتب می کند. گریه اش قطع شده اما هق هق می کند. دستمال کاغذی خیس را در دستانش جا به جا می کند.با بغض نگاهم می کند:
-از تو لجباز تر ندیدم ...لجباز ..یک دنده و بی معرفت ...به چی اینجا چسبیدی ؟هان؟چی؟به هوای خوبش؟به مردم با شعورش؟به چی؟تو که کسی رو نداری اینجا...تعلقی نداری ...یه نگاه به همه بنداز...همه رفتن ...همه دوستات ...فامیلات...همه می رن ...همه رفتن...من...منم دارم می رم ...تا ده سال دیگه خودتی و خودت...تازه اگه تو این هوا سرطان نگیری...یا یه روز که از این شوخیای مسخره ات رو می کنی و حواست نباشه وسبقت بگیری و توی تصادف بمیری...اصلا اگه جنگ بشه چی؟آخه به چی اینجا دل خوش کردی؟ گفتم بیا برای مهاجرت اقدام کنی گفتی خوشت نمیاد ...گفتم بیا بریم ادامه تحصیل بدیم ...گفتی الان وقتش نیست ...گفتم بذار شانس برامون تصمیم بگیره گفتی باشه ...من توی لاتاری شرکت کردم اما توی بی معرفت فرماشو پر نکردی...
لیوان چای را به روی شقیقه ام فشار می دهم .سرم درد می کند.نگاهش می کنم .دوباره گریه می کند.به سختی لبخند می زنم و می گویم :
-حالا تو بخت یارت بود از کجا معلوم اگه شرکت می کردم من هم برنده می شدم ؟در ثانی من زندگی اون طرف رو دوست ندارم ...تمام حرفات رو قبول دارم تمام بدیهای اینجا رو می دونم هر چی که تو و بقیه رو آزار می ده من رو هم می رنجونه ..اما جایی که دوست ندارم زندگی نمی کنم..من اینجا رو دوست دارم .من این تهران رو با تمام نداشته هاش و داشته هاش دوست دارم ....
من این ازدحام آلوده رو دوست دارم ..
صدای برخورد در با چهارچوب فضا را پر می کند. رفته است .کاش می شد پنجره را باز می کردم . نفسم بالا نمی آید ....عبارت«برطرف کردن لکه چای»را گوگل می کنم. به لیست خرید مهمانی خداحافظی لکه بر را نیز اضافه می کنم ....
Thursday, 20 December 2012
تمهیدات آخر زمانی
حالا اگر راستی راستی دنیا فردا تموم شد و ریق رحمت را همگی کلهم در جا سر کشیدیم رفتیم به دیار باقی و سر پل صراط یک شیر پاک خورده ای با دوتا شاخ و یک چنگک و دم قرمز اومد و سیب تعارف کرد و دسته جمعی همه گفتیم: فوتینا ! عمرا دیگه خام شیم ! سیب رو هم با درایت نخوردیم و رفتیم بهشت ، یکی از شماهای دوست بپره بره بشه مسئول چراغ قرمز ، زمان سبزش رو زیاد کنه که بهشت اون دنیا برامون جهنم نشه ....
Tuesday, 18 December 2012
یلدای آخر؟؟
می دانی!، قرار نیست دنیا تمام شود ...اینجور شنیده ام و شنیده ای اما دلم می گوید نه !خبری نیست ...خبر که هست آن خبر که می گویند نه ...آن نیست ...امروز که داشتم سمت خانه می آمدم دیدم هندوانه ها قرمز تر از همیشه اند ...سرخ سرخ ...یکیشان را خریدم ...از هندوانه فروش دوره گرد...برای شب یلدایمان ...همان شب که می گویند دنیا تمام می شود ...(بگذار بگویند، من و تو باور نمی کنیم )...داشتم فکر می کردم ...به یلداهای کودکی...به سینی بزرگ پر از انار گل شده ... به ظرف گلپر و نمک ...چقدر این سالها زود گذشت ...
هندوانه با حرکت ماشین از این سو به آن سوی صندوق عقب غلت می خورد ...سرعتم را کم می کنم ...نکند هندوانه پیش از رسیدن به خانه بترکد...نکند دنیا بترکد...بغضم می ترکد...یک دنیا دلتنگی از روی گونه هایم سرازیر می شود ...صدای هندوانه در هق هق گریه هایم گم می شود ....
اصلا کاش تمام شود...نکند تمام نشود ؟! چراغ زردی چشمک می زند ...در با ناله برروی پاشنه می چرخد ....پارکینگ را دور می زنم ...آن گوشه همیشگی ...آن گوشه ی دور پارک می کنم ...هندوانه سالم است ...ردهای سیاه روی گونه ام را پاک می کنم ...ساعت به وقت این گوشه دنیا می گوید آن گوشه دنیا همه خوابند...
نکند دنیا که خواست تمام شود خواب باشم ...اصلا چه فرقی می کند ... اینها همه اش حرف است تمام شدنی در کار نیست ...فرقی هم نمی کند...هندوانه سنگین است ...نه به سنگینی کیفی که در دست دیگر حمل می کنم ...یک چیزی بر دلم سنگینی می کند...رهاشدنش را نفهمیدم اما صدای ترکیدنش را چرا ...هندوانه را می گویم ...چه هندوانه بی رنگی..چه خوب که ترکید ...باید می ترکید ...بس که بی رنگ بود ...دلم آرام می گیرد ...این همه رنگ این همه زندگی ، قطعا ترکیدنی نیست ... تمام شدنی نیست ...دلم آرام می گیرد ...آرام ...
پ.ن:دلم برای بز نداشته ام می سوزد که اگه بود هندوانه بی رنگ ترکیده را به چشم می کشد ........
Friday, 23 November 2012
غذای عشقی
غذا که می خوری با ید همه حواست به بشقابت باشد. باید ببینی ، حس کنی، بو بکشی، باید آب دهانت راه بیوفتد...اصلا از اول شروع کنیم در رستوران را که باز می کند باید یه گوشه ای پیدا کنی که دنج باشد اما کور نباشد. حواست به خودت باشد هر از گاهی یک نظر بازی هم کردی کردی ...بگذار پای چاشنی غذایت...باید با دقت منو را بخوانی دنبال غذای مناسب حال آنت باشی.....
باید حواست به تک تک قاشق و چنگالی که سمت دهانت می بری باشد نه برای محاسبه میزان کالری..می خواهی کالری بشمری چرا آمدی رستوران ؟چرا لحظه ات را خراب می کنی؟فوقش فردا را هم می کشی پیاده گز می کنی....برای لذت بردن از هر لقمه حواست باشد...لقمه های بزرگ بزرگ که تمامی سنوسرهای زبانت درگیر شوند...باید آرام بجوی ...تا حالا لقمه را گوشه لپت نگه داشتی؟نه؟!!!نیم عمرت را به فنا دادی....
امان از وقتی که این غذا خوری مقارن می شود با دیدار اولیه به منظور آشنایی دو نفر. می خواهی از یک پرس چلو کباب و یک پارچ دوغ کل شجره اش را بکشی بیرون .اگر همه حواست به او باشد لذت غذا خوردن را چه کنی؟اگر لذت غذا خوردن غالب شود هزار تا سو تفاهم به وجود می آورد... دارد یک حرف نا مربوط نا خوشایند می زند تلاقی می کند با لقمه پر ادویه ، چاشنی اش به مذاقت خوش می آید قیافه رضایت مند به خود می گیری طرف را یابو بر می دارد چیزی می گوید و پیرواش پیشنهاداتی می کند که اگر پاشنه کفشت را در حلقومش فرو نکنی آرام نمی گیری!!!!و حتی بر عکس...
اینها به کنار آن یارو که مانند دست بیل کنار میز می ایستد هی پشقاب بر می دارد ، چنگال می گذارد یک پر برنج یا نان می ریزی روی میز چنان می پرد و دستمال می اندازد روی آن که حس می کنی بت من آمده نجاتت دهد !!!!نه لقمه بزرگ می توانی برداری چون باید زود بجویش و در بحث شرکت کنی ، نه از مزه می توانی لذت ببری نه از محیط....گند زده می شود به همه چی...البته اگر طرف هم پایت باشد و زمانهای غذا خوردن و صحبت کردنتان با هم سینک شود شاید بعد ها هر بار مثلا غذای دارچینی بخوری طعم آن روز زیر زبانت بیاید!!!!
من خودم هیچ وقت از غذا خوردن با کسی چیزی دستگیرم نشده از قبل و بعدش چرا ولی از زمانی که به غذا خوردن گذشته نه ....از آدمهایی که جای تو غذا انتخاب می کنند ، دائم لقمه هایت را می شمرند ، مهمانت می کنند ولی با تو مانند مهمان رفتار نمی کنند خوشم نمی آید ...هم سفرگی با ین جور آدمها حس بدی دارد.کسی که به مهمانش احترام نگذارد ، یک جورهایی خودش را می کوبد ...این طور نیست ؟...راستی انعام دادن را دوست دارم ...عرف قشنگیست ...هر چقدر هم کم باشد بهتر از نبودنش است مخصوصا آن دربانی که ساعتها سر پا می ایستد و در را باز می کند را می توان با یک چند هزاری خوشحال کرد ...چرا که نه ..آدمت را از این مرامهایش بشناس نه از لپ ور قلمبیده اش نه اینکه دوست دارد با چلوکبابش پیاز بخورد ...بشقابش را تا ته تمام می کند ؟نوش جانش...کسی که ذائقه چشاییش خوب کار می کند طعم زندگی را نیز خوب می چشد ......
شاید بهتر باشد اولین دیدار در یک کافی شاپ ساده باشد .چای و کیک ...همین ...
Subscribe to:
Posts (Atom)

