هرسال ، همین موقع ها ، همین چند سانتی متر مانده از دور نزده به گرد
خورشید ، دلم مچاله می شود . تنگ می شود .برای آنان که نیستند .دورند
.رفته اند. دل من کوچک می شود و جای خالیشان بزرگ .به وسعت تمام لحظه های
خوش با هم بودن .دلم هوای آغوش پدر را می کند. دلم لک می زند برای پچ پچه
های خاله زنکی با دوست صمیمی . آن عیدی اول را که از دست پدر بزرگ و مادر
بزرگ می گرفتم .هر سال همین موقع ها دل تنگی امانم نمی دهد .هرسال همین
موقع ها حین دعای تحویل سال دلشوره دارم مبادا کسی از قلم افتاده باشد .
و من به بیکرانی تمام این دلتنگی ها خوشبختم که تو را داشته ام .
دوست من ! امیدورام امسال آن سالی باشد که انتهایش ، از آن به عنوان یکی
از بهترینها یاد کنی.پر از آنچه دوست داری.
مرا در دعایت یاد کن . ببخش اگر لحظه ای آن نبودم که انتظار داشتی.مرا به
خوبیهایت ببخش.
Saturday, 23 March 2013
Wednesday, 16 January 2013
اندرزانه یا شاید هم اندرزگو و یا پندانه و یا پندرزگو
من اگه بچه داشتم و قرار بود یه روز بشینم و نصیحتش کنم این اولین اندرزم بهش بود :
فرزندم در زندگی دو چیز را از زندگیت حذف نکن جیب و کیف ...لباس بی جیب را بر خود حرام کن و کیفهای متعدد بخر...چرا که در روز مبادا این پولهایی که در جیبها و کیفهایت جا مانده اند تنها منجی تو خواهند بود
Sunday, 30 December 2012
ازدحام آلوده
اتوبان را به سمت جنوب حرکت می کنم .6 صبح دارد آخرین نفسهایش را می کشد ...هوا روشن شده .دنبال موسیقی مورد علاقه ام می گردم .از بین این همه آهنگ ردیف شده، تنها یکی را دوست دارم .عدد ترکش را فراموش کرده ام .چند ترک به عقب می روم .نه نیست .چند ترک به جلو .باز هم نیست شاید فولدرش این نباشد .بی خیالش می شود .به فولدری رسیده ام که خواننده اش اول هر ترک خودش را اسم می برد و می گوید با کی «فیت»کرده است شاید هم شده است .نمی دانم .با خیلی از این واژه ها بیگانه ام.مثلا ما مهمانی می رفتیم اینها پارتی می کنند.یا مثلا جواب یک سوال ساده مانند «این را خودت خریدی؟»تنها یک «آره »و یا «نه »بود که جاییش را داده است به «فکر کن خودم نخریده باشم؟!»...جواب سوال یک سوال دیگر...چه میدانم .دوره زمانه عوض شده است
دوره «ما»ودوره «اینها».
گلویم می سوزد .هوا به شدت آلوده است .پرازذرات معلق.ذرات بلاتکلیف اما با هدف .ذرات رها شده از اگزوز ماشین جلوئی.شاید هم کناری.به اتومبیل کنار دستم نگاه می کنم .راننده اش از چند ثانیه پشت چراغ نهایت استفاده را با خواندن روزنامه می برد.
صدای زوزه لنت ماشین در پس زمینه صدای نا موزون خواننده هم گم نمی شود. لنت نو است اما گویا به قول تعمیرکارم به من انداخته اند .تقلبی است .صدا می دهد .ناله می کند . صدای اعتراض ماشین است به جنس بنجل .همین روزها می روم سراغ
فروشنده و اعتراض می کنم .اگر زیر بار نرفت شاید مثل همین لنت جیغ بکشم!.فکر کنم جواب بدهد.
فاصله ماشین عقبی را در آینه چک می کنم . راهنمای چپ می زنم و به راهم ادامه می دهم . سرعتش را به ناگاه زیادمی کند.ماشین عقبی را می گویم.. بی وقفه نور بالا می دهد!می گذارم رد شود . قصد تغییر خط هم نداشتم . تفریح این ساعت من است .هرروز صبح . راهنما یعنی :راننده عقبی تند تر برو !
جای همیشگی پارک می کنم .با شالگردن صورتم را می پوشانم .سگ نگهبان سیاه و زشت پارکینگ، مثل هرروز همراهیم می کند.آمده سهمیه امروزش را بگیرد. سوسیس دوست دارد.دمش را تکان می دهد و یک گوشه ولو می شود.
لیوان چایش را بر می دارد و کنار دستم می نشیند.با یک دستش لیوان را گرفته و با دست آزادش دست آزاد از لیوان مرا محکم می چسبد.سرش را روی شانه ام می گذارد و صدای هق هق گریه اش اتاق را پر می کند.لیوان رها شده از دستش چند تکه می شود و لکه های چای بر روی شلوارم نقش می بندد.سرم را بالامی گیرم . سقف را نگاه می کنم و تا 5 می شمرم .قطره اشکی که قصد رها شدن داشت همانجا خشک می شود.صورتش را با دو دستم می گیرم و اشکانش را با شستم پاک می کنم .اشکهایش داغ است .شاید هم دستان من زیادی سردند.از داخل می لرزم .از این حال بیزارم .از این حس کندن. از این درد دوری. از این خداحافظی که تعدادش از سلامهای زندگیم بیشتر شده است .
مقنعه اش را مرتب می کند. گریه اش قطع شده اما هق هق می کند. دستمال کاغذی خیس را در دستانش جا به جا می کند.با بغض نگاهم می کند:
-از تو لجباز تر ندیدم ...لجباز ..یک دنده و بی معرفت ...به چی اینجا چسبیدی ؟هان؟چی؟به هوای خوبش؟به مردم با شعورش؟به چی؟تو که کسی رو نداری اینجا...تعلقی نداری ...یه نگاه به همه بنداز...همه رفتن ...همه دوستات ...فامیلات...همه می رن ...همه رفتن...من...منم دارم می رم ...تا ده سال دیگه خودتی و خودت...تازه اگه تو این هوا سرطان نگیری...یا یه روز که از این شوخیای مسخره ات رو می کنی و حواست نباشه وسبقت بگیری و توی تصادف بمیری...اصلا اگه جنگ بشه چی؟آخه به چی اینجا دل خوش کردی؟ گفتم بیا برای مهاجرت اقدام کنی گفتی خوشت نمیاد ...گفتم بیا بریم ادامه تحصیل بدیم ...گفتی الان وقتش نیست ...گفتم بذار شانس برامون تصمیم بگیره گفتی باشه ...من توی لاتاری شرکت کردم اما توی بی معرفت فرماشو پر نکردی...
لیوان چای را به روی شقیقه ام فشار می دهم .سرم درد می کند.نگاهش می کنم .دوباره گریه می کند.به سختی لبخند می زنم و می گویم :
-حالا تو بخت یارت بود از کجا معلوم اگه شرکت می کردم من هم برنده می شدم ؟در ثانی من زندگی اون طرف رو دوست ندارم ...تمام حرفات رو قبول دارم تمام بدیهای اینجا رو می دونم هر چی که تو و بقیه رو آزار می ده من رو هم می رنجونه ..اما جایی که دوست ندارم زندگی نمی کنم..من اینجا رو دوست دارم .من این تهران رو با تمام نداشته هاش و داشته هاش دوست دارم ....
من این ازدحام آلوده رو دوست دارم ..
صدای برخورد در با چهارچوب فضا را پر می کند. رفته است .کاش می شد پنجره را باز می کردم . نفسم بالا نمی آید ....عبارت«برطرف کردن لکه چای»را گوگل می کنم. به لیست خرید مهمانی خداحافظی لکه بر را نیز اضافه می کنم ....
Thursday, 20 December 2012
تمهیدات آخر زمانی
حالا اگر راستی راستی دنیا فردا تموم شد و ریق رحمت را همگی کلهم در جا سر کشیدیم رفتیم به دیار باقی و سر پل صراط یک شیر پاک خورده ای با دوتا شاخ و یک چنگک و دم قرمز اومد و سیب تعارف کرد و دسته جمعی همه گفتیم: فوتینا ! عمرا دیگه خام شیم ! سیب رو هم با درایت نخوردیم و رفتیم بهشت ، یکی از شماهای دوست بپره بره بشه مسئول چراغ قرمز ، زمان سبزش رو زیاد کنه که بهشت اون دنیا برامون جهنم نشه ....
Tuesday, 18 December 2012
یلدای آخر؟؟
می دانی!، قرار نیست دنیا تمام شود ...اینجور شنیده ام و شنیده ای اما دلم می گوید نه !خبری نیست ...خبر که هست آن خبر که می گویند نه ...آن نیست ...امروز که داشتم سمت خانه می آمدم دیدم هندوانه ها قرمز تر از همیشه اند ...سرخ سرخ ...یکیشان را خریدم ...از هندوانه فروش دوره گرد...برای شب یلدایمان ...همان شب که می گویند دنیا تمام می شود ...(بگذار بگویند، من و تو باور نمی کنیم )...داشتم فکر می کردم ...به یلداهای کودکی...به سینی بزرگ پر از انار گل شده ... به ظرف گلپر و نمک ...چقدر این سالها زود گذشت ...
هندوانه با حرکت ماشین از این سو به آن سوی صندوق عقب غلت می خورد ...سرعتم را کم می کنم ...نکند هندوانه پیش از رسیدن به خانه بترکد...نکند دنیا بترکد...بغضم می ترکد...یک دنیا دلتنگی از روی گونه هایم سرازیر می شود ...صدای هندوانه در هق هق گریه هایم گم می شود ....
اصلا کاش تمام شود...نکند تمام نشود ؟! چراغ زردی چشمک می زند ...در با ناله برروی پاشنه می چرخد ....پارکینگ را دور می زنم ...آن گوشه همیشگی ...آن گوشه ی دور پارک می کنم ...هندوانه سالم است ...ردهای سیاه روی گونه ام را پاک می کنم ...ساعت به وقت این گوشه دنیا می گوید آن گوشه دنیا همه خوابند...
نکند دنیا که خواست تمام شود خواب باشم ...اصلا چه فرقی می کند ... اینها همه اش حرف است تمام شدنی در کار نیست ...فرقی هم نمی کند...هندوانه سنگین است ...نه به سنگینی کیفی که در دست دیگر حمل می کنم ...یک چیزی بر دلم سنگینی می کند...رهاشدنش را نفهمیدم اما صدای ترکیدنش را چرا ...هندوانه را می گویم ...چه هندوانه بی رنگی..چه خوب که ترکید ...باید می ترکید ...بس که بی رنگ بود ...دلم آرام می گیرد ...این همه رنگ این همه زندگی ، قطعا ترکیدنی نیست ... تمام شدنی نیست ...دلم آرام می گیرد ...آرام ...
پ.ن:دلم برای بز نداشته ام می سوزد که اگه بود هندوانه بی رنگ ترکیده را به چشم می کشد ........
Friday, 23 November 2012
غذای عشقی
غذا که می خوری با ید همه حواست به بشقابت باشد. باید ببینی ، حس کنی، بو بکشی، باید آب دهانت راه بیوفتد...اصلا از اول شروع کنیم در رستوران را که باز می کند باید یه گوشه ای پیدا کنی که دنج باشد اما کور نباشد. حواست به خودت باشد هر از گاهی یک نظر بازی هم کردی کردی ...بگذار پای چاشنی غذایت...باید با دقت منو را بخوانی دنبال غذای مناسب حال آنت باشی.....
باید حواست به تک تک قاشق و چنگالی که سمت دهانت می بری باشد نه برای محاسبه میزان کالری..می خواهی کالری بشمری چرا آمدی رستوران ؟چرا لحظه ات را خراب می کنی؟فوقش فردا را هم می کشی پیاده گز می کنی....برای لذت بردن از هر لقمه حواست باشد...لقمه های بزرگ بزرگ که تمامی سنوسرهای زبانت درگیر شوند...باید آرام بجوی ...تا حالا لقمه را گوشه لپت نگه داشتی؟نه؟!!!نیم عمرت را به فنا دادی....
امان از وقتی که این غذا خوری مقارن می شود با دیدار اولیه به منظور آشنایی دو نفر. می خواهی از یک پرس چلو کباب و یک پارچ دوغ کل شجره اش را بکشی بیرون .اگر همه حواست به او باشد لذت غذا خوردن را چه کنی؟اگر لذت غذا خوردن غالب شود هزار تا سو تفاهم به وجود می آورد... دارد یک حرف نا مربوط نا خوشایند می زند تلاقی می کند با لقمه پر ادویه ، چاشنی اش به مذاقت خوش می آید قیافه رضایت مند به خود می گیری طرف را یابو بر می دارد چیزی می گوید و پیرواش پیشنهاداتی می کند که اگر پاشنه کفشت را در حلقومش فرو نکنی آرام نمی گیری!!!!و حتی بر عکس...
اینها به کنار آن یارو که مانند دست بیل کنار میز می ایستد هی پشقاب بر می دارد ، چنگال می گذارد یک پر برنج یا نان می ریزی روی میز چنان می پرد و دستمال می اندازد روی آن که حس می کنی بت من آمده نجاتت دهد !!!!نه لقمه بزرگ می توانی برداری چون باید زود بجویش و در بحث شرکت کنی ، نه از مزه می توانی لذت ببری نه از محیط....گند زده می شود به همه چی...البته اگر طرف هم پایت باشد و زمانهای غذا خوردن و صحبت کردنتان با هم سینک شود شاید بعد ها هر بار مثلا غذای دارچینی بخوری طعم آن روز زیر زبانت بیاید!!!!
من خودم هیچ وقت از غذا خوردن با کسی چیزی دستگیرم نشده از قبل و بعدش چرا ولی از زمانی که به غذا خوردن گذشته نه ....از آدمهایی که جای تو غذا انتخاب می کنند ، دائم لقمه هایت را می شمرند ، مهمانت می کنند ولی با تو مانند مهمان رفتار نمی کنند خوشم نمی آید ...هم سفرگی با ین جور آدمها حس بدی دارد.کسی که به مهمانش احترام نگذارد ، یک جورهایی خودش را می کوبد ...این طور نیست ؟...راستی انعام دادن را دوست دارم ...عرف قشنگیست ...هر چقدر هم کم باشد بهتر از نبودنش است مخصوصا آن دربانی که ساعتها سر پا می ایستد و در را باز می کند را می توان با یک چند هزاری خوشحال کرد ...چرا که نه ..آدمت را از این مرامهایش بشناس نه از لپ ور قلمبیده اش نه اینکه دوست دارد با چلوکبابش پیاز بخورد ...بشقابش را تا ته تمام می کند ؟نوش جانش...کسی که ذائقه چشاییش خوب کار می کند طعم زندگی را نیز خوب می چشد ......
شاید بهتر باشد اولین دیدار در یک کافی شاپ ساده باشد .چای و کیک ...همین ...
Wednesday, 3 October 2012
برای دلم
دلم می خواهد بچه باشم .مانند سالهای دور.دلم می خواهد بچه باشم یک گوشه بنشینم و فکر کنم به اینکه چگونه می شود گربه چموش سیاه و سفید آواره ی آویزان از دیوار حیاط را متقاعد کرد و بیاید برادر من باشد.دلم می خواهد دغدغه ام درست کردن یک اتاق اضافی با تکه های لگوهای رنگارنگ برای عروسک باربی ام باشد .عروسکی که گیسوانش را چیده ام تا موهاش پرپشت شود .دلم می خواهد یک بار دیگر دستانم را در سطل برنج فرو کنم .دلم حسش را می خواهد و بدم هم نمی اید مانند آن موقع ها
یواشکی چندین دانه برنج خام در دهانم بگذارم و خِرِم و خِرِم بجوم .
دلم می خواهد کاغذهای رنگی را با آن قیچیِ کوچکِ بد دستِ کند ، به شکل مربع ببر م وخمش کنم و با سوزن ته گرد وصلش کنم به تکه حصیر بلند تا بشود فرفره و فوتش کنم و آن بچرخد و من سر خوش و خندان دور اتاق بدوم .دلم حس دل ضعفه خوردن گوجه سبز بدون نمک را می خواهد .دلم می خواهد دست مادر را بگیرم و بروم خرید و آن چکمه پلاستیکی نارنجی رنگ که از نظر مادر زشت و برای من زیباترین کفش دنیا بود را بخرم و از زمستان تا انتهای تابستان انقدر بپوشمش که مانند آن سالها دیگر پایم نرود . آن سالهایی که هر روز رشد می کردم و.بزرگ می شدم .این را خطهای کنار گردن دراز زرافه چسبیده به دیواراتاقم که هر سال بالا و بالاتر می رفتند گواهی می دادند.دلم می خواهد پدر که کتاب می خواند کنارش بنشینم و انگشت بگذارم برروی کلمات و او هم برایم بخواندش و من شکلشان را به خاطر بسپارم و مشابه اش را از روزنامه پیدا کنم . با همان قیچی کند ببرم و بچسبانم به دفترم .
دلم می خواهد قلک سفالیم را پر از سکه کنم و پر که شد وسط حیاط زمینش بزنم ، بشکند پولهایش کف حیاط پخش شود . نگاه گربه اواره سیاه و سفید که از تعجب و ترس یک گوشه کز کرده را دنبال کنم .شاید حالا که می داند انقدر پول دارم و می توانم تمام بستنی یخی های دنیا را یک جا بخرم برادرم بشود .دلم می خواهد بچه باشم و چمدان ببندیم و برویم شمال . من تمام مسیر شعر بخوانم و پدر در اینه مرا نگاه کند و لبخند بزند و مادر تند و تند میوه پوست بکند و عاشقانه به پدر تعارف کند . .دلم می خواست دوباره سطل و بیل پلاستیکیم را بردارم و کنار ساحل برروی ماسه های دریای خزر بنشینم و آنقدر بکنم تا به آب برسم .دستم را
درماسه های خیس فرو کنم و قصز بسازم . باورم نمی شود یک زمانی برای خودم قصر می ساختم .
دلم می خواهد بچه باشم و بچه بمانم .دلم می خواست خطهای گردن زرافه یک چایی دیگر بالاتر نمی رفت .دلم دنیای خیالهای شیرین و رویاهای عجیب و غریب کودکی را می خواهد .دلم می خواست سختترین سوال زندگی این باشد که مادر را بیشتر دوست دارم یا پدرم ؟یا اینکه می خواهم چه کاره شوم ؟دلم می خواست درد ناکترین لحظه همان زمان زدن واکسن باشد .دلم می خواست دندانهای شیریم را کرم بخورم و جایش دندان نو در بیاید.
دلم دنیای کودکی و رویاهای کوچک دست یافتنی اش را می خواهد ....دلم طعم خوش نارنگی های کودکی را می خواهد .دلم گرمای آغوش پدر را می خواهد .دلم می خواهد رویاهایم گره بخورد به داستان سیندرلا ، به شمشیر در سنگ ، به ماجراهای تن تن و میلو ، به پتسی که کشتی می ساخت ، به شنل قرمز ی، پینوکیو و سند باد به محله بهداشت ..دلم می خواهد تنها ترسم چرخ گوشت و دستهایی باشد که در آن گیر می کنند .دلم می خواهد آرزویم این باشد که معلم شوم و خدمت کنم . پزشک شوم و تمام بیماران را مداوا کنم .گاهی هم دلم بخواهد مانند رابین هود دزد در خدمت فقرا باشم ...دلم آن روزهایی را می خواهد که همیشه اولش مهم بود .اینکه اخرش چه می شود ، برایم مهم نبود .
چقدر فاصله گرفته ام از آن دنیای کودکی.....چقدر از دلم فاصله گرفته ام ....
Subscribe to:
Posts (Atom)
